السيد محمد حسين الطهراني
66
معاد شناسى (فارسى)
بدن مىنامند - همچنان كه شخص صنعتكار آلات كار خود را ترك مىكند . چون نفس انسان جوهرى است غير جسمانى ، و عرض نيست و قبول فساد و خرابى نمىكند . و چون اين جوهر از بدن مفارقت كند ، باقى خواهد بود به بقائى كه در خور اوست ، و از كدورات عالم طبيعت صفا مىيابد و به سعادت تامّهء خود نائل مىآيد و ابداً راهى به زوال و فناء و انعدام او نيست . چون جوهر از آن حيث كه جوهر است فانى نمىشود و ذاتش باطل نمىگردد ، و آنچه باطل مىشود همان أعراض و خواصّ و نسبتها و اضافات و امورى است كه بين او و اجسام و رابطهء بين آن دو مىباشد . و امّا جوهر روحانى كه ابداً قبول استحاله و دگرگونگى نمىكند و در ذات خود تغيير نمىيابد و فقط قبول كمالات و تماميّت صورت خود را مىكند ، پس چگونه تصوّر مىشود كه معدوم گردد و متلاشى شود ؟ و امّا كسى كه از مرگ مىترسد به علّت آنست كه نمىداند بازگشت او بسوى كجاست . يا آنكه گمان مىكند چون بدن او منحلّ شود و تركيب آن باطل گردد ، ذات او منحلّ شده و نفس و حقيقت او باطل ميگردد . و به بقاء نفس خود جاهل است و كيفيّت معاد را نميداند ؛ بنابراين در واقع از مرگ نمىترسد بلكه جاهل است به امرى كه سزاوار است او را بداند . بنابراين علّت خوف او همان جهل اوست ، و همين جهل است كه علما را به طلب علم و سختى راه آن