السيد محمد حسين الطهراني
103
معاد شناسى (فارسى)
بالا و آنجا مىميرم . اين دستمال بسته را بگير ، در آن پول است ، صرف غسل و كفن و دفن من كن . و هر جا را كه آقاى سيّد هاشم صلاح بداند همانجا دفن كنيد . ( آقاى سيّد هاشم همان امام جماعت شيرازى بود كه در معيّت او به مشهد آمده بودند . ) گفتم : اى واى ! تو مىخواهى بميرى ؟ ! گفت : ساكت باش ! من مىميرم و اين را به كسى مگو . سپس رو به مرقد مطهّر حضرت ايستاد و سلام عرض كرد و گريهء بسيار كرد و گفت : تا اينجا به پابوس آمدم ولى سعادت بيش از اين نبود كه به كنار مرقد مطهّرت مشرّف شوم . از تپّه بالا رفت و من حيرت زده و مدهوش بودم ، گوئى زنجير فكر و اختيار از كفم بيرون رفته بود . به بالاى تپّه رفتم ، ديدم به پشت خوابيده و پا رو به قبله دراز كرده و با لبخند جان داده است ؛ گوئى هزار سال است كه مرده است . از تپّه پائين آمدم و به سراغ حضرت آقا سيّد هاشم و سائر رفقا رفتم و داستان را گفتم . خيلى تأسّف خوردند و از من مؤاخذه كردند چرا به ما نگفتى و از اين وقايع ما را مطّلع ننمودى ؟ گفتم : خودش دستور داده بود ، و اگر مىدانستم كه بعد از مردنش نيز راضى نيست ، حالا هم نمىگفتم . رانندهء ماشين و شاگرد و حضرت آقا و سائر همراهان همه تأسّف خوردند ، و همه با هم به بالاى تپّه آمديم و جنازهء او را پائين آورده و در داخل ماشين قرار داديم و به سمت مشهد رهسپار شديم .