السيد محمد حسين الطهراني

83

امام شناسى (فارسى)

على را نيز با خود مىبرد ، و آن دو نفر آن‌قدر كه خدا مىخواست نماز مىگزاردند ، و سپس به مكان خود مراجعت مىنمودند . طبرى با اسناد خود روايت كند از يحيى بن عفيف كندى ( عفيف كندى برادر اشعث بن قيس كندى است كه با عبّاس بن عبد المطلب رفاقت داشته و براى خريد و فروش كه به مكّه مىآمد در منزل عباس سكنى مىنموده است ) او مىگويد در زمان جاهليّت به مكّه درآمدم ، و در خانهء عبّاس بن عبد المطلب وارد شدم ، چون آفتاب طلوع نمود و مانند حلقه بر فراز آسمان قرار گرفت ، و من مشغول نگاه كردن به كعبه بودم ، ديدم جوانى آمد و چشمى به آسمان انداخته و سپس رو به كعبه ايستاد ، و بلادرنگ طفلى آمد و در طرف راست او ايستاد ، و چيزى طول نكشيد كه زنى آمد و در پشت سر آن دو ايستاد ، آن جوان خم شد و ركوع كرد ، طفل و زن هم ركوع كردند ، جوان بلند شد از ركوع ، طفل و زن هم بلند شدند ، جوان خود را به سجده انداخت ، آن دو نيز به سجده رفتند ، من گفتم : اى عباس امر بسيار بزرگى است . عباس گفت : امر بسيار بزرگىاست ، آيا مىدانى او كيست ؟ گفتم نه ، گفت : او محمّد بن عبد الله بن عبد المطلب فرزند برادر من است . آيا مىدانى آن طفل كه با اوست كيست ؟ گفتم نه . گفت : او على بن أبىطالب بن عبد المطلب فرزند برادر من است . آيا مىدانى اين زنى كه در عقب آن دو ايستاده كيست ؟ گفتم نه . گفت : او خديجه دختر خويلد زوجه محمّد ، برادرزاده من است ؛ و اين مرد به‌من خبر داده است كه پروردگار تو پروردگار آسمان‌است ؛ و آن پروردگار آنها را به اين فعل با كيفيّتى كه ديدى امر كرده است ، و سوگند به‌خدا من در تمام روى زمين غير از اين سه نفر احدى را بر اين دين نمىشناسم « 1 » بارى پيغمبر و أميرالمومنين و خديجه ساليانى چند به نماز و عبادت خدا مشغول بودند ، و احدى از مردم مكّه ايمان نياورده و از رسالت آن حضرت خبر نداشتند ، تا آنكه آيه انذار از طرف خدا بر آن حضرت نازل گشت .

--> ( 1 ) « طبرى » ج 2 ص 56 و « فصول المهمه » ص 16 و « مطالب السؤول » ص 11