السيد محمد حسين الطهراني

61

الله شناسى (فارسى)

--> - چو مستان به هم مهربانى كنيم * دمى بىريا زندگانى كنيم بگيريم يك دم چو باران به هم * كه اينك فتاديم ياران به هم مغنّى سحر شد خروشى برآر * ز خامانِ افسرده جوشى برآر كه افسردهء صحبت زاهدم * خراب مى و ساغر و شاهدم بيا تا سرى در سر خم كنيم * من و تو ، تو و من همه گم كنيم سرم در سر مىپرستانِ مست * كه جز مى فراموششان هر چه هست فزون از دو عالم تو در عالمى * بدين‌سان چرا كوتهىّ و كمى چه افسرده‌اى رنگ رندان بگير * چرا مرده‌اى آب حيوان بگير از اين دين به دنيافروشان مباش * بجز بندهء باده‌نوشان مباش چه درماندهء دلق و سجّاده‌اى * مكش بار محنت بكش باده‌اى مكن قصّهء زاهدان هيچ گوش * قدح تا توانى بنوشان و نوش حديث فقيهان برِ ما مكن * ز قطره سخن پيش دريا مكن كه نور يقين از دلم جوش زد * جنون آمد و بر صف هوش زد قلم بشكن و دور افكن سَبَق * بشويان كتاب و بسوزان ورق كه گفته كه چندين ورق را ببين * ورق را بگردان و حقّ را ببين تعالى الله از جلوهء آفتاب * كه بر جملگى تافت چون آفتاب بدين جلوه از جا نرفتى چه‌اى * تو سنگى كلوخى جمادى چه‌اى صبوح است ساقى برو مى بيار * فتوح است مطرب دف و نى بيار نماز ار نه از روى مستى كنى * به مسجد درون بت‌پرستى كنى رخ اى زاهد از مىپرستان متاب * تو در آتش افتاده‌اى ما در آب ندوزى چو حيوان نظر بر گياه * بيابى اگر لذّت اشك و آه