السيد محمد حسين الطهراني
179
الله شناسى (فارسى)
« كَلِمَةٌ بِها يَتَبَيَّنُ مَعْنَى الْوُجودِ وَ أنَّهُ عَيْنُ الْحَقِّ سُبْحانَهُ . « گفتارى كه با آن روشن مىگردد معنى وجود و اينكه وجود عين حقّ سبحانه مىباشد . » شكّ نيست كه هر چه غير هستى است ، در هست شدن و هست بودن محتاج است به هستى . و هستى به خود هست ، نه هستى ديگر . و هر چه محتاج است ، نه حقّ است . پس حقّ عين هستى باشد كه به خود هست است و همهء چيزها به او هستند . چون نور كه بنفس خود روشن است نه به روشنائى ديگر ؛ و روشنائى همهء چيزها بدوست . پس همهء چيزها به حقّ محتاجند و حقّ از همه چيز غنىّ ؛ وَ اللَّهُ الْغَنِيُّ وَ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ . « 1 » گويم سخن نغز كه مغز سخن است * هستى است كه هم هستى و هم هستكُن است و از اينجا ظاهر مىشود سرّ معيّت حقّ با اشياء ؛ چه هيچ چيز بىهستى نمىتواند بود . و از اينجا نيز ظاهر مىشود كه هستى ، واجب الوجود است و قائم به ذات خود و متعيّن به ذات خود ؛ چه اگر ممكن بودى ، يا قائم به غير ، يا متعيّن به غير ؛ محتاج بودى به غير . و غير هستى كائناً ما كان محتاج است به هستى . پس تقدّم شىء بر نفس لازم آمدى . پس هر چه جز هستى است قائم است به هستى ، و هستى قائم نيست به هيچ چيز . پس هستى كه عين حقّ است دليل است بر حقّ كما قال أمير المؤمنين : دَلَّ عَلَى ذَاتِهِ بِذَاتِهِ . « 2 »
--> ( 1 ) قسمتى از آيه آخر ، از سورهء 47 : محمّد ( 2 ) فقرهاى است از دعاى صباح . يعنى « ( اى كسى كه ) راهنما و دليل