السيد محمد حسين الطهراني
165
الله شناسى (فارسى)
من چرا او نشدم ، عبارتى است كه خودش مُبطِل خودش است ؛ من يعنى من . او يعنى او . بقدرى در ساختمان اين « مَن » كه تشخّص وجودى زيد را تشكيل مىدهد ، اين آثار و خواصِّ مختصّهء به خود او مؤثّر هستند كه اگر از ميان ميلياردها اثر وى مثلًا يك موى بدن او را جابجا كنيم ، اصلًا وجود زيد معدوم مىگردد و ديگر زيد زيد نمىباشد . بعينه مثل آنكه مثلًا بالفرض بگوئيم : پدر زيد را كه حسن است عمويش حسين فرض كنيم ، چقدر اشتباه كردهايم و غلط و بيراهه رفتهايم ؛ همينطور در تنظيم سلسلهء علل و معلولات بقدرى عجيب و بُهتآور و منظّم و دقيق است كه اگر بالفرض بخواهيم در يك موى بدن او مثلًا يك موى كنار لب او ، آن را ناديده در جهان خلقت بپنداريم و معدوم الوجود و الخلقة قرار دهيم ؛ به همان مقدار از راه دور شده و از عالم آفرينش و راز خلقت و سلسلهء مراتب و علل به گمى و گمراهى درافتادهايم . حالا شما فرض كنيد تمام نقائصى را كه زيد براى خود مىدانست اگر به فرض به او داديم و وى را يك انسان لا يتناهى از وجود و علم و حيات و قدرت در دائرهء انسانيّت گرفتيم باز زيد مىگويد : چرا صفات و خصوصيّات حيوانات و جمادات و نباتات در زمين در من وجود ندارد ؟ بدن من چرا به قدر فيل نيست ؟ چرا همچون گوزن دو شاخ پيچيده ندارم ؟ چرا قامتم مانند صنوبر و چنار نيست ؟ چرا مانند ماه شب چهاردهم يا ستارهء زهره نورانى نمىباشم ؟ « الذّاتىُّ لا يُعَلَّل » يك قاعدهء فلسفى است ؛ و تخلّفناپذير از اينجاست كه حكما فرمودهاند : الذّاتىُّ لا يُعلَّل ؛ امورى كه از آثار و لوازم غير منفكّهء ذاتِ چيزى هستند ، براى وجودشان دنبال علّتى نبايد رفت ، و از چون و چراى آن نبايد تفحّص نمود ! بهشت آدم جنّت استعداد بود ؛ و آن غير از جنّت فعليّت بعدى است و امّا سبب آنكه چرا انسان را از بهشت بيرون كردند و اينك دوباره بايد با مشقّت و رنج به بهشت مراجعت كند آن مى باشد كه بهشت برد و گونه است :