السيد محمد تقي المدرسي (مترجم: كمال نژاد)

73

دعا (معراج مومنين و راه زندگى) (فارسى)

باشند ، بر بالاى غار تخته سنگى بود كه بر كلوخى سوار بود ، پس چون كلوخ نم گرفت سنگ غلتيد و بر در غار شد و آن را بست و آنجا را تاريك كرد ، آنها به يكديگر گفتند : ردّ پاى ما از بين رفته و خويشان و آشنايانمان از ما بيخبرند و اگر نيز از حال ما باخبر شوند كمكى نمىتوانند بكنند زيرا آدميان توان گرداندن اين سنگ را از اينجا ندارند ، به خدا اين گور ماست كه در آن خواهيم مرد و از آن در روز قيامت بيرون خواهيم آمد . باز گفتند : آيا موسى بن عمران و پيامبران بعد از او به ما امر نكردند كه اگر گرفتار مصيبتى شديد خدا را به محمّد و آل او بخوانيد ؟ و مصيبتى از اين بزرگتر نيست ، پس دعا كنيم و هر كدام از ما يكى از كارهاى نيكش را كه در آن خدا را منظور داشته ، ذكر كند تا شايد فرجى حاصل شود . يكى از آن سه تن گفت : خدايا تو مىدانى كه من مردى ثروتمند بودم ، كار و بار و روزگار خوبى داشتم و قصرها و خانه‌هايى بَنا مىكردم ، و اجيرانى داشتم كه در ميان آنها مردى بود كه به اندازهء دو نفر كار مىكرد . چون عصر شد اجرت يك نفر را به او دادم ، امتناع كرد و گفت : من به اندازهء دو نفر كار كردم و دو برابر اجرت مىخواهم ، به او گفتم : من با تو به اندازهء كار يك نفر شرط كردم و اينكه به اندازهء يك نفر ديگر هم كار كرده‌اى دلخواه خودت بوده و اجرتى ندارى . مرد عصبانى شد و رفت و هيچ اجرتى نگرفت ، من هم با آن پول گندم خريدم و كاشتم و محصول آن را نيز سال ديگر كاشتم و همينطور تا چند سال ، تا اينكه مقدار بسيار زيادى شد كه با آن ، آب و ملك و قصر و روستا و خانه و گله‌هاى شتر و گوسفند و گاو و بز و چهارپايان ديگر و وسايل و كالا و بنده و . . . خريدم و صاحب درهم و دينار بسيار شدم . بعد از چند سال همان مرد بر من گذشت ، ديدم كه حالش بداست و ضعيف و فقير شده و چشمش كم بين گشته ، به من گفت : اى بندهء خدا آيا مرا مىشناسى ؟ من همان اجير توام كه امروز فقير گشته‌ام و اكنون راضى هستم به آن اجرتى كه