السيد محمد تقي المدرسي (مترجم: شريعت)

47

هدايتگران راه نور ، زندگانى رئيس مذهب تشيع حضرت جعفر بن محمد (ع) (فارسى)

مىخواند . ناگهان ديدم قصر موج مىزند ، انگار كه كشتى است در ميان امواج درياها ، و ديدم كه ابو جعفر منصور با پا و سر برهنه و در حالى كه دندانهايش به هم مىخورد و زانوانش مىلرزيد در برابر جعفر بن محمّد قدم مىزد . او يك لحظه سرخ و لحظه‌اى ديگر زرد مىشد . بازوى ابو عبداللَّه را گرفته بر تخت حكومتش بنشاند و خود همچون بنده‌اى در برابر آقايش ، فراروى آن حضرت نشست وگفت : اى پسر رسول خدا صلى الله عليه و آله چرا در اين ساعت بدين جاى آمدى ؟ امام فرمود : من براى اطاعت از خدا و پيامبرش و اميرالمؤمنين كه سرافرازىاش مستدام باد ، به نزد تو آمدم . منصور گفت : من تو را فرانخوانده بودم و فرستاده اشتباه كرده است . آنگاه گفت : هر حاجتى دارى بگو ؟ آن‌حضرت پاسخ داد : من از تو مىخواهم كه مرا بى جهت فرانخوانى . منصور گفت : هر چه خواهى تو را باد . آنگاه آن‌حضرت به‌سرعت بازگشت وخداى را بسيار سپاسگزارى كرد . منصور لحاف و پوستين خواست و خوابيد و تا نيمه شب از خواب بيدار نشد . چون بيدار شد من در آن هنگام بر بالين او بودم . منصور گفت : بيرون نرو تا قضاى نمازم را كه از من فوت شده به جاى آورم كه مىخواهم سخنى با تو بگويم . چون قضاى نمازش را به جاى آورد به من روى كرد و از حوادث ترسناكى كه به هنگام آمدن امام صادق عليه السلام برايش رخ داده‌بود ، سخن گفت همين حوادث موجب شده بود كه منصور از كشتن