الشيخ محمد علي الگرامي القمي (مترجم: بصيرى)
183
منطق مقارن (فارسى)
شعر قرار گرفته بود گفت : چه راست و چه دروغ ، بهرحال مطلبى است كه گفته شد " يعنى نفس گفتن اثر خود را داد هرچند خلاف باشد . از آنچه گفتيم معلوم مىشود كه آنچه مايه تاثير شعر در نفس آدمى مىشود ، همانا سستى و ضعف " نفس " است كه از امرى اعتبارى و كاذب اثر مىپذيرد . و چهبسا بر خلاف حق مظلومانى را پايمال و يا نالائقانى را بالا مىبرد . و از اينرو پيامبر ( ص ) و امامان معصوم ما ، مردمان را از شعر باز مىداشته و به سوى قرآن رهنمون مىشدند « 1 »
--> ( 1 ) - فاطمه [ ع ] بهنگام وفات پيامبر [ ص ] در اندوه و زارى خويش اين شعر ابو طالب را مىخواند : " و ابيض يستسقى الضمام بوجهه * ثمال اليتامى عصمه للارامل سپيد روئى كه از ابر بآبروى او باران خواسته مىشود ، پناه يتيمان و حفاظت ضعيفان . پيامبر [ ص ] صداى او را شنيد و با آوازى ضعيف فرمود : دخترم اين آيه قرآن را بخوان ، وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ . . . " . يكى از شاعران نيز در روز مدائن و در حضور على [ ع ] اين شعر را بخواند : جرت الرياح على رسوم ديارهم * - فكانهم كانوا على ميعاد . بادها بر آثار منازلشان وزيد ، گويا وعدهاى داشتند . حضرت خشمگينانه بر وى نگريست و فرمود چرا اين آيه را نمىخوانى " كم تركوا من خبات و عنون . . . " . قاضى در كتاب شهاب از پيامبر نقل مىكند كه آنحضرت فرمود : شعر از ابليس است . البته " پارهاى از شعرها حكمتند " . نيز روايت شده است . لكن ظاهرا منظور آن اشعارى است كه بطور تسامح شعر ناميده مىشوند . و در حقيقت شعر يعنى تخيلى نيستند . تخيل نيستند ، تعقلند ، حقيقتاند نه باطل . دسوفى صاحب حاشيه بر مغنى در ص 208 كتابش مطلبى را بعنوان مدح درباره خلفا ميگويد كه معلوم مىشود شعر چقدر منفور بوده است ميگويد : ابو بكر و عمر و عثمان نه شعرى گفتند و نه شرابى نوشيدند " .