الشيخ محمد علي الگرامي القمي (مترجم: بصيرى)
130
منطق مقارن (فارسى)
نقيض آن گرفته مىشود ، اخص مىگردد " مانند مثال فوق " . از آنچه گفتيم ، جهت اينكه چرا عكس نقيض سالبه كليه و جزئيه ، سالبه جزئيه مىشود " روشن شد " مانند هيچ انسانى سنگ نيست " و " بعضى از انسانها سنگ نيستند " كه عكس نقيض هر دو مىشود " بعضى از غير سنگها ناانسان نيستند " . * * * عكس نقيض نيز لازم اعم اصل قضيه است " چنان كه دانسته شد " و به همين جهت است كه گاهى صدق مىكند هرچند كه اصل آن كاذب باشد - " مانند هر حيوانى انسان است " و عكس نقيض آن يعنى " هر ناانسان نا حيوان است " . با شناختن معنى عكس معلوم مىشود كه در اثبات عكس قضايا ، جز به اثبات اصل آنها به چيز ديگرى نياز نيست و اين خود فايده مهمى است . تناقض از جمله موارد تباين كلى بين قضايا ، نسبت هر قضيهاى است با نقيض خودش . مىدانيم كه نقيض هر چيزى ، رفع آن يا رفع شده آن است . انسان به لا انسان مرفوع مىشود و لا انسان ، رفع انسان است . و نسبت بين اين دو تناقض است « 1 » نقيض قضيه " هر انسانى حيوان است " عبارت است از " هر انسانى حيوان نيست " . به اين معنى كه بعضى از انسانها حيوان نيستند . نسبت موجود بين دو قضيه فوق ، تعاند در صدق و كذب است . اگر يكى
--> ( 1 ) - از آنچه گفتيم معلوم مىشود كه تناقض ، قسم خاصى از تباين است يعنى بينونت و جدايى كامل بين شيىء و رفع يا مرفوع آن - و تباين اعم است از اين بينونت و بينونتى كه بين شيىء و رفع يا مرفوعش نباشد مانند : انسان و سنگ .