الشيخ محمد علي الگرامي القمي

68

درسهائى از علوم قرآن (فارسى)

من اين كار را كردم . ابو بصير به طرف ساحل رفت و عده‌اى از عربها را دور خود جمع كرد و شروع به راهزنى كردند . جلوى كاروانهاى قريش را مىگرفتند و هر كه را مىتوانستند ، مىكشتند . تا اين كه تعداد راهزنها به هفتاد نفر رسيد . در اين موقع ، قريش نامه‌اى براى پيامبر نوشتند و از پيامبر خواستند كه اجازه دهد ، ابو بصير و يارانش وارد مدينه شوند و ما آنها را نمىخواهيم . پيامبر قبول كرد و نامه‌اى براى ابو بصير نوشت كه به مدينه برگردد . وقتى نامهء پيامبر به ابو بصير كه مريض بود ، رسيد او آخرين نفسهايش را مىكشيد . ابو بصير در همان جا مرد و يارانش او را در آن جا دفن كردند . ياران ابو بصير به مدينه وارد شدند . اين كار ابو بصير ، به ديگران هم سرايت كرد . هر كه وارد مدينه مىشد و به پيامبر ايمان مىآورد و پيامبر او را بر مىگرداند ، او هم مثل ابو بصير به راهزنى و كشتن قريش مىپرداخت . در مكه زنى به نام كلثوم كه دختر عقبه بود اسلام آورد . او دو برادر كافر داشت كه او را اذيّت مىكردند و مىگفتند بايد از اسلام برگردى . زن به مدينه فرار كرد و مردى از خزاعه او را تا مدينه همراهى كرد . وقتى كلثوم وارد مدينه شد ، نزد امّ السلمه همسر پيامبر رفت و گفت : اى امّ السلمه ! رسول خدا با قريش شرط كرده كه مردان مكه اگر به مدينه آمدند ، آنها را برگرداند ؛ ولى دربارهء زنها چنين شرطى نكرده است . من هم زن هستم و اگر رسول خدا مرا برگرداند مرا اذيّت و آزار مىدهند و من مىترسم . از رسول خدا بخواه كه مرا به مكه برنگرداند . در همين موقع ، رسول خدا وارد منزل امّ السلمه شد و ديد كه آن زن آن جاست . امّ السلمه جريان كلثوم را براى پيامبر تعريف كرد . پيامبر هيچ جوابى نداد تا اين كه آيه نازل شد كه : اى مؤمنين ! اگر زنان مؤمن به سوى شما هجرت كردند آنها را امتحان كنيد . . . ؛ يعنى زنها را نبايد به سوى كفار برگردانيد . بقيهء قصه را ديگر نقل نمىكنم ، چون در اين مختصر مجال طرح آن نيست . اين جريانى است كه آيهء يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا جاءَكُمُ . « 1 » در سال ششم

--> ( 1 ) - ممتحنه / 10 .