الشيخ محمد علي الگرامي القمي
67
درسهائى از علوم قرآن (فارسى)
هجرى نازل شده است در آخر سوره آورده است و آيهاى كه در سال هشتم هجرى نازل شده ، در اوّل سوره آورده است . جريان از اين قرار است كه پيامبر وقتى در غزوهء حديبيّه بود ، در صلح نامهاى كه بين او و قريش منعقد شد ، چند شرط كرد يكى اين كه : هر مردى از مكه به طرف پيامبر آمد ، پيامبر او را به قريش برگرداند ، به شرطى كه قريش ، مسلمانان مكّه را آزار و اذيّت نكنند ، ولى دربارهء برگرداندن زنها پيامبر شرطى نكرد . يك روز مردى كه كنيهاش ابو بصير بود از مكه به نزد پيامبر رفت . قريش تا از رفتن او با خبر شدند ، شخصى را از طرف ارحام ابو بصير نزد پيامبر فرستادند و از پيامبر خواستند كه او را برگرداند . پيامبر به ابو بصير فرمود : نزد قومت برگرد . ابو بصير گفت : اى رسول خدا ! آيا مرا به مشركان تحويل مىدهى تا مرا اذيّت كنند ، در حالى كه من به خدا و رسول خدا ايمان آوردهام ؟ پيامبر فرمود : ما با آنها شرط كردهايم و بايد طبق شرط عمل كنيم « 1 » خداوند راه نجاتى برايت مهيّا مىكند . پيامبر ابو بصير را تحويل فرستادگان قريش داد و او با آنها رفت . وقتى به ذى الحليفه رسيدند ، ابو بصير يك دستمالى كه در آن چند تكه نان و خرما بود در آورد و به آن دو گفت : بياييد و از اين غذا بخوريد . گفتند : نمىخوريم . ابو بصير گفت : اگر شما مرا دعوت مىكرديد من قبول مىكردم . آن دو قبول كردند و با او هم غذا شدند ، يكى از آنها كه شمشير داشت آن را به ديوار آويزان كرد . ابو بصير به او گفت : آيا شمشيرت برّنده است ؟ گفت : بله . ابو بصير گفت : بده ببينم . او هم شمشير را داد . ابو بصير هم شمشير را كشيده و او را كشت . شخص ديگر فرار كرده و به مدينه برگشت ، خدمت رسول اللّه رسيد و گفت : اى محمد ، رفيق شما ، دوست مرا كشت ، و من هم كه توانستم فرار كنم براى اين بود كه او مشغول كندن لباسهاى او بود و الّا مرا هم مىكشت . ابو بصير هم به مدينه برگشت ، در حالى كه سلاح و راحلهء مقتول همراه او بود . پيامبر فرمود : ابو بصير از مدينه خارج شو ، و الّا قريش مىگويند :
--> ( 1 ) - اين از رواياتى است كه مىگويد : حتى اگر با كفار هم عهدى بستيد به عهدتان عمل كنيد .