الشيخ محمد علي الگرامي القمي

81

فلسفه (مقدمات، شناخت، ديالكتيك و ادراكات حقيقى و اعتبارى) (فارسى)

اساساً مگر ممكن است كه معنا و مفهوم هستى در انسان مثلًا با مفهوم هستى در اسب يا سنگ و . . . فرق داشته باشد . اگر چنين باشد ، لازمه‌اش اين است كه وجود در هر موردى به معناى ذات و حقيقت همان مورد باشد . يعنى جمله‌ى انسان موجود است ، معنايش اين باشد كه انسان ، انسان است . با اين كه مىدانيم اين طور نيست . تفاوت مراتب وجود و فرق هستى واجب الوجود مثلًا با هستى انسان ، فقط از نظر درجات واقعى هستى است . ولى در مفهوم و معناى اصل هستى همه جا به يك معنى مىباشد . « 1 » و خلاصه اين كه همان‌طور كه مرحوم صدرالمتألهين مىگويد ، از بديهيات اوليه است كه مفهوم وجود در همه‌ى موارد يكى است و مشترك معنوى مىباشد . بنا به آن چه گفتيم ، براى دريافت معنا و مفهوم هستى به طور عام ، نيازى به بحث اختصاصى درباره‌ى اگزيستانس ( هستى انسان ) نداريم . هستى را به طور عام ادراك مىكنيم و مىدانيم كه در همه جا به يك معنى به كار مىرود . لازم به تذكر است كه در فلسفه‌هاى معاصر خيلى اوقات سخن از هستى مىرود ، ليكن منظورشان « هست » مىباشد ؛ يعنى شىء هستنده ( موجود ) . يعنى همان جا كه « ژان پل سارتر » سخن از هستى انسان و اصالت آن و تقدم آن بر ماهيت انسان مىگويد ، مفهوم هستى را به دقت فلسفى از ماهيت جدا نكرده است و پاى خصائص وجودى انسان ، يعنى

--> ( 1 ) - / به تعبير امام صادق عليه السلام : اما الاسماء فهى واحدة . توحيد صدوق ، چاپ تهران ، ص 62 . و فرمود : فالصفات له واسماؤها جارية على المخلوقين . يعنى صفات و اسماء خدا ( مثل عالم و قادر و مانند اين‌ها ) بر مردم هم اطلاق مىشود . همان ، ص 146