الشيخ محمد علي الگرامي القمي

82

فلسفه (مقدمات، شناخت، ديالكتيك و ادراكات حقيقى و اعتبارى) (فارسى)

ماهيت و آثار ، و به تعبير خودش « بود و نمود » را پيش مىكشد . و گرنه نيازى به شروع از نقطه‌ى هستى انسان بخصوصه نبود . به نظر مىرسد كه منظور سارتر و اگزيستا نسياليستها از هستى انسان ، واقعيت و حقيقت هستى و درك مراتب آن است . همان مطلبى كه گفتيم امكان ندارد . يعنى درك حقيقت هستى امكان ندارد و ما در انسان و يا هر موجود ديگرى كه بحث از خصائص وجودى آن مىكنيم ، در حقيقت بحث از حدود هستى آن ، يعنى ماهيت آن مىكنيم و نه هستى . و تقدم هستى انسان بر ماهيتش كه ما هم به نوعى قبول داريم ، به اين معنى است كه اصل هستى انسان را مىدانيم ، ولى حدود و ماهيتش بستگى به اعمال خودش دارد . زيرا ذات انسان به ملكات اخلاقى و روانيش وابسته است و آن هم با تكرار اعمالش تحقق مىيابد . واقعيت اين است كه جدا كردن هستى از حدود ماهيت و تمركز دادن بحت‌هاى فلسفى بر روى هر يك به طور جداگانه ، به طورى كه به يك‌ديگر مخلوط نشوند ، از مسائل دشوارى است كه خيلى اوقات به هم اشتباه مىشود . بحث از هستى گريزپا بوده و ذهن انسان طبق روش زندگى روزمره‌اش هر چه مىخواهد در متن هستى فكر كند ، به هستنده ( موجود ) كشيده مىشود . هستى شناسان اروپائى به ماهيت كشيده مىشوند ، و متافيزيك‌دان‌ها مخلوط مىكنند ، و اگزيستانسيا ليستها براى درك هستى عام از هست انسان شروع مىكنند ، ولى به جاى سخن از اصل هستى ، از مراتب آن كه منشأ انتزاع ماهيت انسان مىباشند ، بحث مىكنند و بحث مفهوم را از حقيقت جدا نمىكنند ، و تقدم وجود بر ماهيت انسان را كه مربوط به صفت اختيار انسان در انتخاب ذات خويشتن است ، به اصل مفهوم هستى ارتباط مىدهند . البته تفكيك و جداسازى مفهوم و ماهيت ،