السيد محمد حسين الطهراني
25
آغاز فلسفه (ط پنجم 1385ش) (فارسى)
كه وجود نه عين ماهيت است و نه جزء آن . دليل مدعاى ما هم اين است كه وجود را مىتوانيم از ماهيت سلب كنيم اگر عين ماهيت يا جزء آن بود هرگز نمىتوانستيم چنين كنيم زيرا خود شىء يا جزء آن را هرگز نمىتوان از آن سلب نمود . دليل ديگر اينكه حمل هستى بر يك ماهيت ، نياز به دليل دارد ، اگر عين و يا جزء آن بود كه احتياج به دليل نداشت ! زيرا ذات و اجزاء ذات يك شىء بيّن الثبوت است و احتياج به دليل ندارد ، ولى شما مىدانيد كه اگر بخواهيد بگوييد سيمرغ وجود دارد يا فلان حيوان ديگر وجود دارد احتياج به دليل دارد ، حالا هر دليلى ، شهود يا چيز ديگر . دليل سوم اينكه وقتى ماهيت را به خودى خود مىسنجيم مىبينيم كه نسبت به وجود و عدم على السواء مىباشد و اگر وجود ، عين و يا جزء ماهيت بود نبايد اين طور باشد ، و هيچ گونه نسبتى با عدم كه نقيض وجود است نداشت . فصل چهارم : « بحث اصالت وجود و اعتباريت ماهيت » شك نداريم كه واقعيتهايى در خارج داريم كه آثارى واقعى دارند و وجودشان خيالى و توهمى نمىباشد ، و ما از هر يك از اين واقعيتهاى مشهود با اينكه يك واحد خارجى هستند دو مفهوم انتزاع مىكنيم ، كه هر يك غير از ديگرى است ، گر چه در يك مصداق خارجى تحقق دارند ، اين دو مفهوم ، وجود و ماهيت مىباشند . مثل يك فرد انسانى خارج كه مفهوم انسان و مفهوم موجود ، هر دو ، از فرد مزبور انتزاع مىشوند .