الشيخ محمد علي الگرامي القمي

39

حاكميت و قانون اساسى در اسلام (فارسى)

شده اعلام كند كه در شغل طبابت هيچ مهارت و وارد بودن لازم نيست و بدون اينكه با پزشكى كوچكترين ارتباطى هم داشته باشد شروع به معالجه و مداواى بيماران نمايد ! كاش مىدانستيم اين گونه افراد را چه شده كه اين چنين در نادانى فرو رفته و فريب خواهشهاى نفسانى خود را خورده به فريب دادن ملت پرداخته ، و گمان مىكنند ملت واقعاً افكار سست و گفتار بى اساس آنان را قبول دارد ! آرى در اسلام « كهنونيت » و واسطه‌ى بين خدا و مردم نيست ، ليكن آيا اينها معناى اين جمله را مىفهمند ؟ معنايش اين است كه اسلام مانند دين يهود نيست كه علم دين و قيام به خدمتهاى دينى در انحصار قبيله و طائفه‌ى خاصى قرار گيرد و دين و دنيا ميان سلاطين و « رهبانها » تقسيم گشته دين به اينها و دنيا به آنها اختصاص يافته ديگران محروم شوند ! در اسلام علم دين در انحصار نژادى خاص و طائفه‌اى معين قرار ندارد كه از يكديگر به ارث برده ، ديگران را ممنوع نموده تنها خود از دين سخن گفته و در تعاليم دين نظريه بدهند . همان طورى كه هر كس وقتى « حقوق » خواند مىتواند قاضى باشد و اگر « هندسه » يا « پزشكى » ياد گرفت مىتواند مهندس و دكتر باشد همانطور در اسلام هر مسلمانى ( هر كه باشد ) وقتى درس قرآن و حديث فرا گرفته اوقات خود را صرف در آنها نمود مىتواند در مسائل دين اظهار نظر كند . اگر جمله‌ى « در اسلام كهنونيت نيست » معنايى داشته باشد ، اين است ، نه اينكه اسلام همانند بازيچه‌ى دست اطفال هر كسى در آن دست برد ، و مانند مجتهدينى كه عمر خود را در آن صرف كرده‌اند ، گر چه كمترين كوششى در فهم قرآن و حديث