السيد حامد النقوي (مترجم: افتخارزاده)
47
خلاصهء عبقات الانوار (حديث نور) (فارسى)
تا حافظ ابنحجر ، از طريق احمدبنابىبكر مقدّسى از سليمان از يوسفبنقزغلى سبطابنجوزى روايت مىكنم . » اعتماد دانشمندان بر كتابهاى سبطابن جوزى بزرگان دانشمندان بر كتابهاى او اعتماد كرده و از آن نقل كردهاند ، مانند : ابنخلّكان در « تاريخ » ، صفدى در « الوافى بالوفيات » در شرح حال محمّدبنكرام سجستانى ، بدخشى در « مفتاح النّجا » ، سمهودى در چندين موضع از كتاب « جواهر العقدين » « 1 » ، حلبى در « سيره » ، حصكفى در « الدّر المختار » ، ابنعابدين در « ردّالمختار
--> ( 1 ) . يكى از آن موارد ، مطلبى است كه در روايات و آثارى آورده كه دلالت مىكند بر اينكه هر كساهلالبيت را يارى كند و به آنان نيكى نمايد ، پاداش نيكى به او داده مىشود . وى گويد : « يكى از اين موارد را سبطابنجوزى به سند خود به عبداللَّهبنمبارك روايت كرده است . وى يك سال به حج مىرفت و يك سال به جنگ . در آن سالى كه مىخواست به حج برود ، مىگويد : در آن سال با پانصد دينار به بازار شترفروشها رفته بودم كه شترى خريدارى كنم ، زنى را بر روى مزبلهاى ديدم كه دارد پرهاى يك مرغابى مرده را مىكند . نزد او رفتم و گفتم : چرا چنين مىكنى ؟ گفت : اى ابوعبداللَّه از چيزى كه فايدهاى براى تو ندارد مپرس . از گفتار او حسّاس شده و در سؤالم اصرار كردم . گفت : مرا مجبور كردى كه پرده از سرّ خود بردارم . من زنى علويّه هستم و چهار دختر يتيم دارم كه به تازگى پدرشان فوت كرده و الآن چهار روز است كه چيزى نخوردهايم و خوردن مردار براى ما حلال گشته ، اين مرغابى را مىگيرم و پوست مىكنم كه بپزم و نزد دخترانم ببرم تا بخورند . با خود گفتم : واى بر تو اى پسر مبارك ، تو چه مىكنى و اينها در چه حالى هستند ؟ ! گفتم : دامنت را بگشاى ، دامنش را گشود ، پولها را در دامان او ريختم . او سرش پايين بود و متوجّه نشد . من به خانه رفتم و خداوند تمايل به رفتن مكّه را در آن سال از دل من بيرون كرد . از آنجا به شهر و ديار خود برگشتم تا بعد از موسم حج كه حجّاج از سفر برگشتند ، به ديدار آشنايان و همسايگان خود رفتم . به هر كس كه مىگفتم : خداوند حج تو را قبول و سعى تو را مشكور گرداند ، مىگفت : خداوند حج تو را مقبول و سعى تو را مشكور دارد . ما در فلانجا با تو بوديم . اين سخن را بسيارى از حجّاج آن سال به من مىگفتند . من آن شب را با اين فكر به خواب رفتم . حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم را در خواب ديدم كه مىفرمود : « اى عبداللَّه ، تعجّب نكن . تو يك فرد بينوا و درمانده از فرزندان مرا يارى كردى . من از خداوند درخواست كردم كه فرشتهاى را به صورت تو درآورد و تا روز قيامت هرساله براى تو حج گزارد . حال تو مىخواهى حجگزار و مىخواهى ، نه . »