السيد حامد النقوي (مترجم: افتخارزاده)

301

خلاصهء عبقات الانوار (حديث نور) (فارسى)

ذوالقرنين ، نوح نخست ، ابراهيم خليل ، موساى كليم هستم . من اوّل و آخر ، ظاهر و باطن ، روح الارواح ، روح الاشباح ، خازن نبوّت ، وجه‌اللَّه ، ترجمان وحى خدايم . » انتهى . آن‌گاه بايد دانست كه منشأ اين تحقيق ، آن است كه در خواب ديدم رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به شهر من قدم گذاشت و به كاخ سلطانى روى آورد و با اصحابش وارد آن كاخ شد . هر يك از اصحاب كه نسبت به كسى از مردم شهر معرفت و مودّتى داشت ، وارد خانه‌ى او شد تا اين‌كه اميرالمؤمنين علىبن‌ابىطالب عليه السلام به خانه‌ى من وارد شد . بر روى بام خانه‌ام نشست . من به پشت‌بام رفتم و پشت سر آن حضرت براى خدمت به او ايستادم . آن جناب قدرى درنگ كرد و به پا خاست و به من فرمود : به آسمان بنگر . من در وسط آسمان ، ماه كاملى ديدم كه تمام عالم را نورانى كرده بود . علىّ مرتضى فرمود : اين ماه تمام ، چهره‌ى حقيقت محمّديّه است . در اين هنگام ماه دو نيم شد . نيمى در آسمان باقى ماند و بلافاصله بدر تمام شد ، به طورى كه گويا اصلًا نصف نشده و نيم ديگر وارد سينه‌ى آن حضرت شد در حالى كه من به آن نگاه مىكردم كه به تدريج سريعاً ماه كامل شد . على عليه السلام فرمود : نسبت من به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بدين‌گونه است . بعد با مهربانى و لطف هر چه تمام‌تر فرمود : و همين‌گونه است نسبت تو با من . به ماه نگاه كن ، من به آن نگاه كردم . ديدم ماهش دو نيم شد : نيم اوّل در سينه‌ى حضرت ماند و ماه تمام شد ، به طورى كه گويا اصلًا نصف نشده است . و نصف ديگر به سينه‌ى من وارد شد . حضرت با محبّت هر چه تمام‌تر به من نگاه كرد و فرمود : نيمه‌ى تو به زودى كامل مىشود ، لكن به تدريج يكى بعد از ديگرى ، بعد حضرت على وارد خانه‌ى من شد . من دست به گردن ايشان انداخته و شروع كردم به گفتن اين كلمات : تو آقا و امام منى ، تو حجّت و برهان منى ، تو اسلام و ايمان منى ، تو عرفان و وجدان منى ، تو ذات و صفات منى ، تو حقيقت و رسم و نشان منى ، تو اخلاق و اسرار منى ، بعد اين سرّى را كه من نوشتم بر من مكشوف شد . سپاس جاودانه خداوند را ، سپاسى كه جز علم الاهى پايانى برايش نيست . . . و چيزى با او برابرى نمىكند غير از مشيّت و خواست او و پاداشى براى گوينده‌اش نباشد جز رضايت و خشنودى او .