السيد حامد النقوي (مترجم: محبوب القلوب)
978
خلاصهء عبقات الانوار (حديث أنا مدينة العلم) (فارسى)
است كه عبدالرزّاق اسناد داده است ؛ ما را خبر داد معمّر ، از ايّوب ، از ابنسيرين ، از عبيده سلمانى كه گفت : شنيدم على مىگفت : رأى من و رأى عمر در مورد كنيزان بچهدار اين بود كه هرگز فروخته نشوند ، سپس بعد از آن قائل به اين شدم كه فروخته شوند . پس به او گفتم : رأى پيشين تو را كه با رأى عمر يكسان بود ، بيشتر دوست دارم از نظرى كه به تنهايى دادهاى . على خنديد . و بدان كه بازگشت على از نظرش اقتضا دارد كه او انقراض دوران را در تقرّر اجماع شرط مىدانست و آنچه ترجيح دارد خلاف آن است ، و باعث شگفتى من نمىشود كه شأنى براى اميرالمؤمنين باشد كه پيروانش را دور كند از اينكه تمايل پيدا كنند به دليلى مرجوح و رأيى شسته شده و مذهبى ناشايست . پس اگر انقراض عصر در تقرر اجماع شرط نباشد و اين مطلب آشكارتر باشد ( البته نه مانند وضوح آفتاب ) ، پس چگونه او به آن متمايل مىشود ، در حالى كه رسولخدا صلى الله عليه و آله و سلم فرموده است : « تو نسبت به من به منزلت هارون نسبت به موسى هستى جز اين كه بعد از من پيامبرى نيست . » دو صحيح آن را روايت كردهاند . و رسولخدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود : « من خانهى حكمتم و على در آن است . » ترمذى آن را روايت كرد . پس انقراض درست است . گفته نشود كه خلفاى سهگانه نيز درهاى دانش هستند ؛ در حالىكه عمر حكم به ممنوعبودن فروش كرده بود . چون سرانجام آنچه در اين باب است ، اينكه آن دو با يكديگر تعارضى پيدا كردند و مذهب درست اين است كه عمر افضل مىباشد و اين اقتضا نمىكند كه افضليت در علم هم باشد و ثابت شد كه على درِ خانهى حكمت است و حكمت حُكمِ اوست . » همهى اينها نسبت به حديث « من خانه حكمتم » بود . و نسبت به معنى حديث « من شهر دانشم » :