السيد حامد النقوي (مترجم: محبوب القلوب)

940

خلاصهء عبقات الانوار (حديث أنا مدينة العلم) (فارسى)

ابن مسيّب به غلامش گفت : بر من دروغ مبند آن‌گونه كه عكرمه بر ابن‌عبّاس دروغ بست . و يزيدبن هارون گفت : عكرمه غلام ابن‌عبّاس به بصره آمد ايّوب سختيانى و سليمان تيمى و يونس‌بن‌عبيد نزد او رفتند ، در حالى كه برايشان حديث مىگفت ناگاه آوازى شنيد . عكرمه گفت : ساكت شويد ؛ گوش فرا داد . سپس گفت : خداوند او را بكشد كه خيلى خوب خواند . يا گفت : چه بسيار خوب بود آن‌چه كه گفت . امّا سليمان و يونس نزد او بازنگشتند ، و ايّوب نزد او بازگشت . يزيدبن هارون گفت : ايّوب خوب كرد . رياشى از اصمعى ، از نافع مدنى نقل كرد كه گفت : كثير شاعر و عكرمه در يك روز مُردند . رياشى گفت : ابن‌سلام ما را حديث كرد كه : بيشتر مردم دنبال جنازه‌ى كثير بودند ، چون عكرمه اعتقاد خوارج را داشت ، و يكى از واليان او را طلبيد . نزد داوودبن حصين مخفى شد تا همانجا به سال صد و هفت مُرد در دوران هشام‌بن عبدالملك ، و آن روز هشتاد ساله بود . » « حمادبن زائده ، ما را حديث كرد از عثمان‌بن مرة كه گفت : به قاسم گفتم : عكرمه غلام ابن‌عبّاس گفت : ما را حديث كرد ابن‌عبّاس كه : رسول‌خدا صلى الله عليه و آله و سلم از قيرفروش و قيراندود و قرع و سبوى چرب و كوزه‌فروش نهى فرمود . پس گفت : اى پسر برادرم عكرمه بسيار دروغ‌گوست صبح حديثى مىگويد و شب خلاف آن را مىگويد . يحيىبن‌بكاء گفت : شنيدم ابن‌عمر به نافع مىگويد : از خداوند بترس - واى بر تو اى نافع - بر من دروغ مبند آن‌گونه كه عكرمه بر ابن‌عبّاس دروغ مىبست . يزيدبن‌زنّاد گفت بر علىبن عبداللَّه‌بن عبّاس وارد شدم در حالى كه عكرمه به درِ مستراح بسته شده بود . گفتم : او چرا چنين است ؟ گفت : بر پدرم دروغ مىبندد . » « 1 »

--> ( 1 ) . معجم الأدباء 12 / 181 .