السيد حامد النقوي (مترجم: محبوب القلوب)
935
خلاصهء عبقات الانوار (حديث أنا مدينة العلم) (فارسى)
درسمرقند شنيدم - كه به اوگفته شد : چه چيزتو را به اين سرزمين آورد ؟ - گفت : نياز . » مرا خبر داد شبابةبن سوار ، از شعبه ، از عمرانبن حدير كه گفت : عكرمه را ديدم كه عمامهاش سوراخ شده است ، گفتم : مىخواهى عمامهام را به تو بدهم ؟ گفت : ما جز از اميران نمىپذيريم . ما را خبر داد عبدالوهاببن عطاء عجلى از عمرانبن حدير كه گفت : من و مردى نزد عكرمه رفتيم ، ديديم عمّامهاى پاره بر اوست ، دوستم به او گفت : اين عمّامه چيست ؟ ما عمّامهها داريم . عكرمه گفت : ما از مردم چيزى نمىگيريم ، بلكه از اميران مىگيريم . گفتم : انسان بر نفس خود بيناست . ساكت شد . گفتم : حسن گفت : اى فرزند آدم عملت براى تو سزاوارتر است . گفت : حسن راست گفت . » « ما را خبر داد عبيداللَّهبن موسى ، از حسنبنصالح ، از سماك كه گفت : در دست عكرمه انگشترى از طلا ديدم . » « ما را خبر داد محمّدبنعمر ، از دختر عكرمه كه گفت : عكرمه سال صد و پنج درگذشت در حالى كه هشتاد سال داشت . ما را خبر داد محمّدبنعمر ، از خالدبنقاسم بياضى كه گفت : عكرمه و كثير عزة شاعر در يك روز سال صد و پنج درگذشتند . و ديدم كه همه بر آن دو در يك جا بعد از ظهر در محل جنازهها نماز خواندند . و مردم گفتند : امروز فقيهترين و شاعرترين مردم مُردند . گفت : و غير از خالدبنقاسم گفت : مردم از به هم پيوستنشان در مرگ با اختلاف عقيدهشان تعجّب كردند ، عكرمه چنين بود كه مانند خوارج با يك نگاه ، كسى را تكفير مىكرد ، و كثير عزّه شيعى بود كه به رجعت ايمان داشت . عكرمه از ابنعبّاس و ابوهريرة و حسينبنعلى و عايشه روايت كرد و ابونعيم فضلبندكين گفت : عكرمه سال صد و هفت درگذشت و غير از فضل بندكين گفت : سال صد و شش . ما را خبر داد مصعببن عبداللَّهبن مصعببن ثابت زبيرى كه گفت : عكرمه اعتقاد خوارج را داشت . يكى از واليان مدينه او را طلبيد ، نزد داوودبنحصين مخفى شد تا همانجا مُرد . گفتند : عكرمه داراى حديث و علم بسيار بود و دريايى از درياها بود ، و به حديثش احتجاج نمىشد و مردم دربارهى او سخن