السيد حامد النقوي (مترجم: محبوب القلوب)
936
خلاصهء عبقات الانوار (حديث أنا مدينة العلم) (فارسى)
مىگفتند . » « 1 » و ابنقتيبه گفت : « عكرمه مولى ابنعبّاس بنده ابنعبّاس بود و ابنعبّاس درگذشت در حالىكه عكرمه بنده بود . پس علىبن عبداللَّهبن عبّاس او را به خالدبن يزيدبن معاويه به چهارهزار دينار فروخت . عكرمه نزد على آمد و به او گفت : برايت خيرى نيست دانش پدرت را به چهار هزار دينار فروختى . پس از او خواست كه فروش را فسخ كن . پس معامله را فسخ و او را آزاد كرد و با كنيهى ابوعبداللَّه خوانده مىشد و جرير از يزيدبن ابوزياد از عبداللَّهبن حارث روايت كرد كه گفت : بر علىبنعبداللَّه عبّاس وارد شدم در حالى كه عكرمه بر درِ مستراح بسته شده بود . گفتم : به بندهتان چنين مىكنيد ؟ گفت : اين بر پدرم دروغ مىبندد . مرا حديث كرد ابنخلّال كه گفت : شنيدم يزيدبنهارون مىگويد : عكرمه به بصره آمد ، ايّوب و سليمان تيمى و يونس نزد او آمدند ، در حالى كه با آنان حديث مىگفت . صداى غنايى شنيد ، عكرمه گفت : ساكت شويد . گوش داد . سپس گفت : خداوند او را بكشد ! خيلى خوب خواند ! يا گفت : چه بسيار خوب آواز خواند ! امّا سليمان و يونس نزد او باز نگشتند و ايّوب نزد او بازگشت . يزيد گفت : ايّوب كار خوبى كرد . مرا حديث كرد رياشى از اصمعى از نافع مدنى كه گفت : كثيرِ شاعر و عكرمه در يك روز مُردند . رياشى گفت : مرا ابنسلام حديث كرد كه مردم دنبال جنازهى كثير رفتند . و عكرمه اعتقاد خوارج را داشت ، و يكى از واليان او را طلبيد ، پس نزد داوودبن حصين مخفى شد تا همانجا درگذشت . و عكرمه به سال صد و پنج در سن هشتادسالگى مُرد . » « 2 » « و برد غلام اوست ، به او گفت : اى برد ! بپرهيز از اين كه بر من دروغ ببندى آنگونه كه عكرمه بر ابنعبّاس دروغ مىبست ، گفت : هر حديثى كه برد به تنهايى برايتان حديث كرد و غريب بود ، دروغ است . » « 3 »
--> ( 1 ) . الطبقات ، ابنسعد 5 / 228 - 293 . ( 2 ) . المعارف شرح حال عكرمه / 258 . ( 3 ) . همان - شرح حال سعيدبنمسيّب / 248 .