السيد حامد النقوي (مترجم: محبوب القلوب)

809

خلاصهء عبقات الانوار (حديث أنا مدينة العلم) (فارسى)

مىكند كه شنيد عمر به على مىگويد در حالى كه چيزى از او پرسيده بود و او پاسخش را داده و اندوهش را بر طرف كرده بود : « اى على ! خداوند مرا بعد از تو باقى نگذارد . » و اين دليلى روشن بر اعلميّت امام عليه السلام است . و سمهودى خود اعتراف كرده است كه اين از شواهد حديث « أنا مدينة العلم و علىٌّ بابها » مىباشد . از اين رو گويد : « گفتم : اين و مانندهاى آن كه در فضيلت على در اين باب آمده است ، گواهى بر حديث « أنا مدينة العلم و علىٌّ بابها » مىباشد . » و سمهودى در « جواهر العقدين » گويد : « زين عراقى در « شرح التقريب » در شرح حال على گويد : عمر گفت : داورترين ما على است ، و همواره پناه مىبرد از مشكلى كه ابوالحسن در آن چاره‌انديش نباشد . » گفت : « اين استعاذه را دارقطنى و غير از او روايت كرده‌اند و لفظش چنين است : أعوذ باللَّه من معضلة ليس لها ابوحسن . » گفت : و در روايتى كه از ابوسعيد خدرى آورده گويد : با عمر به مكّه آمديم ، در حالى كه علىّبن‌ابىطالب با او بود ، على چيزى به او گفت : عمر گفت : پناه مىبرم به خداوند از اين كه در ميان مردمى زندگى كنم كه ابوحسن در ميانشان نباشد . » و گفت : « حافظ ذهبى از عبدالملك‌بن ابوسليمان نقل كرده گويد : به عطاء گفته شد : آيا كسى از اصحاب رسول‌خدا صلى الله عليه و آله و سلم فقيه‌تر از على بود ؟ گفت : نه به خدا سوگند كسى را اين‌گونه نمىدانم . » و گفت : « گفته‌ى عمر : على داورترين ماست ( على اقضانا ) ، بخارى در صحيحش آن را روايت كرده و مانند آن را از گروهى از اصحاب نقل كرده است . » و گفت : « حاكم در المستدرك از ابن‌مسعود نقل كرده كه گفت : همواره گفت‌وگو مىكرديم كه داورترين مردم مدينه على است . و حاكم گفت : اين حديث صحيح است ولى آن را نقل نكردند . » و گفت : « اصل آن اين است : داستان فرستادن پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم على به عنوان قاضى به يمن ، گفت : اى رسول‌خدا مرا فرستادى كه ميانشان قضاوت كنم در حالى كه من جوانم و قضاوت را نمىدانم ؟ پس او صلى الله عليه و آله و سلم بر سينه‌ام زد و گفت : « خداوندا