السيد حامد النقوي (مترجم: محبوب القلوب)

667

خلاصهء عبقات الانوار (حديث أنا مدينة العلم) (فارسى)

تمثال هرقلِ پادشاه بر آن بود ، از آن شگفت‌زده شديم و شروع كرديم با اسبانمان به دور زدن و بازى كردن اطراف آن ، در دست ابوجندله نيزه‌اى بلند بود ، اسبش او را به تمثال نزديك كرد و او با آنكه عمدى نداشت ، چشم تمثال را درآورد . گروهى از نوكران رومى مالكِ قنّسرين كه نگهبان لشكر بودند نزد فرمانده رفته و جريان را بازگو كردند . او صليبى طلايى به يكى از يارانش داد و يكصد سوار از بزرگان روم با لباس‌هاى حرير و كمربندهاى نگين‌نشان در اختيارش گذاشت و دستور داد اصطخر آنان را همراهى كند و به او گفت : نزد امير عرب برو و به او بگو : با ما پيمان‌شكنى كرديد و به ضمانت خود وفا ننموديد و هر كس پيمان‌شكنى كند خوار گردد . اصطخر صليب را گرفت و با يكصد سوار حركت كرد تا نزديك ابوعبيده رسيد . مسلمانان كه صليب را برافراشته ديدند به سوى آن شتافتند و آن را به زير آوردند . ابوعبيده پريد و به استقبالشان رفت و گفت : شما چه كسانى هستيد ؟ اصطخر گفت : من فرستاده‌ى فرماندار قنسرين به سوى تو هستم . شما بىوفايى و پيمان‌شكنى كرديد . ابوعبيده گفت : علّت پيمان‌شكنى ما چيست ؟ و چه كسى پيمان شكست ؟ گفت : پيمان را آن كس شكست كه چشم پادشاه ما را درآورد . ابوعبيده گفت : به حق رسول‌خدا ، از آن آگاه نيستم و به زودى درباره اين موضوع تحقيق مىكنم . گفت : سپس ابوعبيده در ميان عرب‌ها ندا برآورد : اى گروه عرب ، چه كسى چشم مجسّمه را درآورد ؟ ما را از آن اطّلاع دهد ! ابوجندله بن‌سهيل بن‌عمرو گفت : من از غيرعمد آن را انجام دادم . چه چيز تو را از ما راضى مىكند ؟ همراهان گفتند : راضى نمىشويم مگر اينكه چشم پادشاهتان را درآوريم به اين‌گونه مىخواستند به وفاى به عهد مسلمانان بنگرند ابوعبيده گفت : من هستم . به من همان كنيد كه به مجسمه‌ى شما كردند . گفتند : به اين كار راضى نمىشويم . و راضى نمىشويم جز به پادشاه بزرگتان كه بر همه‌ى عرب ولايت دارد .