السيد حامد النقوي (مترجم: محبوب القلوب)
668
خلاصهء عبقات الانوار (حديث أنا مدينة العلم) (فارسى)
ابوعبيده گفت : چشم پادشاه ما برتر از آن است . گفت : و مسلمانان خشمگين شدند از اين كه چشم عمر را ياد كردند و خواستند آنان را بكشند . ابوعبيده آنان را از اين كار باز داشت . مسلمانان گفتند : ما زيردست اماممان هستيم و جانهايمان را فداى او مىكنيم و چشمهاى خود را به جاى او درمىآوريم . اصطخر كه ديد مسلمانان قصد كشتن او را دارند گفت : چشم او و چشم شما را درنمىآوريم ؛ بلكه شكل اميرتان را به ستونى مىكشيم و همان كارى را با آن مىكنيم كه با صورت پادشاه ما كرديد . مسلمانان گفتند : دوست ما آن را از روى غيرعمد انجام داد و شما به عمد مىخواهيد چنين كنيد . ابوعبيده گفت : اى مردم صبر كنيد . اگر اين گروه به شكل من راضى شدند من خواستهشان را اجابت مىكنم . پيمانشكنى نمىكنم و آن گروه هم سخن نگويد . ما پيمان بستيم سپس پيمان شكنى كرديم . اين مردمان خردى ندارند و سپس ابوعبيده خواستهشان را اجابت كرد . پس روميان شمايلى مانند شكل ابوعبيده بر ستونى كشيدند كه داراى دو چشم شيشهاى بود يكى از مردانشان از روى خشم آمد و با نيزهاش چشم شمايل را درآورد . سپس اصطخر نزد فرماندار قنسرين بازگشت و از آن كار آگاهش كرد . به قومش گفت : با اين كار آنچه مىخواستند به پايان رسيد . » « 1 » 6 - گمانهاى عمر نسبت به ابوعبيده هنگامى كه ابوعبيده با مردم قنّسرين مصالحه كرد ، عمر نسبت به او گمانها برد و فكر كرد ترس او را فرا گرفته و از جهاد بازنشسته است . پس نامهاى برايش نوشت كه او را تهديد كرد و از معصيت برحذرش داشت . . . بدين ترتيب واضح است كه اگر ابوعبيده « امانتدار امّت » بود اين كار از عمر سر نمىزد و جايز نبود كه
--> ( 1 ) . « فتوحالشّام » از واقدى 1 / 65 .