السيد حامد النقوي (مترجم: محبوب القلوب)
666
خلاصهء عبقات الانوار (حديث أنا مدينة العلم) (فارسى)
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم درود فرستاد و گفت : امّا بعد ، اين جايگاهى است كه از نصيحت براى مسلمانان گريزى نيست و اگر مردى از ما با برادرش مخالفت كرد بر هر يك از ماست كه جان و رايش را براى مسلمانان در نصيحتكردن به زحمت اندازد و من اينك به نظرم چيزى غير از نظر يزيد آمد و او نزد من - سوگند به خداوند - از نصيحتكنندگان براى گروه مسلمانان است ، ولى چارهاى ندارم جز اين كه اشاره كنم به آن چيزى كه گمان دارم براى مسلمانان خير است . من صلاح نمىدانم كه كودكان و زنان مسلمانان بر مردم حمص وارد شوند ، در حالى كه آنان بر دين دشمن ما هستند از مشركينى كه به سوى ما آمدهاند و ايمن نيستم كه اگر ميان ما و آنان جنگ شود و ما به آن مشغول شويم ، اينان پيمان ما را شكسته و بر كودكان و زنان ما حمله برند و بدين وسيله مقرّب دشمن ما شوند . ابوعبيده به او گفت : خداوند آنان را برايتان خوار كرد و حكومت شما را بيشتر از حكومت دشمنتان دوست دارند و امّا آنچه ياد كردى و آنچه ما را ترساندى من مردم آن شهر را بيرون مىرانم و خانوادههايمان را در آنجا ساكن مىكنم . و مردانى از مسلمانان را وارد مىكنم كه بر دروازهها و ديوار شهر بايستند و ما در جاى خود باقى مىمانيم تا برادرانمان بيايند . شرحبيل به او گفت : نه تو و نه ما حق داريم كه با تو آنان را از شهر بيرون كنيم و در حالى كه با آنان و بر اموالشان مصالحه كرديم كه از شهر بيرونشان نكنيم . » نيز از ديگر راويان اين خبر هستند : نويسندهى كتاب « روضةالصفا » و محدّث شيرازى در كتاب « روضةالأحباب » . 5 - ماجراى ابوعبيده و روميان در قصّه تمثال ابوعبيده اجازه داد مجسّمهاى از او ساخته شود و چشمش درآورده شود تا كافران در برابر اينكه يكى از مسلمانان حبشه ، مجسّمهى پادشاهانشان را غيرعمدى درآورده بود ، راضى شوند . واقدى چنين روايت كند : « از ملتمسبنعامر نقل شده كه گفت : در يكى از غارات ستونى را ديدم كه