السيد حامد النقوي (مترجم: محبوب القلوب)

663

خلاصهء عبقات الانوار (حديث أنا مدينة العلم) (فارسى)

گفتند : خالد با حيرت به پا خاست . نمىدانست بر كنار شده يا بر كنار نشده است ؟ و ابوعبيده به او اطّلاع نمىداد ، تا اينكه آمدنش نزد عمر طولانى شد ، تا اينكه به آن‌چه رخ داده بود ، گمان برد ، پس براى آمدن به او نوشت ، خالد نزد ابوعبيده آمد و گفت : خداى رحمتت كند ، از كارى كه من كردم چه خواسته‌اى ؟ امرى را از من پوشاندى كه دوست داشتم قبل از امروز آن را بدانم . ابوعبيده گفت : به خداوند سوگند چاره‌اى نداشتم نمىخواستم تو را بترسانم و دانستم آن امر تو را مىترساند . گفت : خالد به قنسرين بازگشت براى مردمان ولايتش خطبه خواند و با آنان وداع كرد و بار سفر بست ، سپس به حمص آمد برايشان خطبه خواند و وداعشان كرد ، سپس به سوى مدينه حركت كرد تا نزد عمر آمد و از او شكايت كرد و گفت : شكايت تو را به مسلمانان كردم ، و اى عمر ! به خداوند سوگند تو در مورد من خوب عمل نكردى . عمر گفت : اين ثروت از كجاست ؟ گفت : از انفال و سهمين كه چنان‌چه اضافه بر شصت‌هزار بود از آنِ تو باشد . عمر دارايىهاى او را قيمت‌گذارى كرد . بيست هزار برآورده شد پس آن‌ها را بر بيت‌المال وارد نمود . سپس گفت : اى خالد به خداوند سوگند كه بر من گرامى و نزد من محبوب مىباشى و پس از امروز هرگز براى چيزى نزد من نمىآيى . » « 1 » عزّالدّين ابن‌اثير نيز آن را در تاريخش چنين روايت كرده است . « 2 » 3 - سستى ابوعبيده در اجراى حدّ شرعى خيانتى بزرگ است از چيزهايى كه با امانت منافات دارد و بر ساختگىبودن حديث امانت‌دارى ابوعبيده تأكيد دارد ، بىاهميّت‌شمردن او در اجراى حدّ شرابخوارى در مورد ابوجندل و دو دوستش است . چون بىارزش دانستن حدود الهى خيانتى بزرگ و گناهى عظيم است . ابن‌عبدالبر در شرح حال ابوجندل گويد : « عبدالرزّاق از

--> ( 1 ) . تاريخ طبرى 4 / 66 . ( 2 ) . الكامل في التّاريخ 2 / 535 .