السيد حامد النقوي (مترجم: محبوب القلوب)
642
خلاصهء عبقات الانوار (حديث أنا مدينة العلم) (فارسى)
امّا نپذيرفت . تا ديد آنچه در خوابش ديد ، و اين متنِ خبر رسيده ، در شرح حال او از گفتهى ابنعبدالبر است : « ما را حديث كرد خلفبنقاسم ، از ابنالمفسّر ، از احمدبنعلى ، از يحيىبنمعين ، از عبدالرزّاق ، از معمّر ، از زهرى ، از عبدالرّحمانبن عبدللَّهبن كعببن مائده ، از پدرش كه گفت : معاذبنجبل جوانى زيبا و برتر از جوانان قومش ، بخشندهى بدون امساك بود پيوسته قرض مىگرفت تا ثروتش را در اثر دَيْن از دست داد پس نزد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آمد و تقاضا كرد كه از طلبكارانش بخواهد كه از او درگذرند و آنان از پذيرفتن خوددارى كردند و اگر قرار بود به خاطر كسى در مىگذشتند ، رسولخدا بود . پس پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم تمام دارايى او را براى بدهىهايش فروخت به گونهاى كه معاذ بى چيز ماند ، تا اينكه سال فتح مكّه پيش آمد ، پيامبر او را براى سرو سامان گرفتن به سوى طايفهاى در يمن فرستاد . معاذ به عنوان امير در يمن ساكن شد - و نخستين كسى كه در اموال خداوند تجارت كرده ، اوست - آنجا ماند تا پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از دنيا رفت . هنگامى كه آمد ، عمر به ابوبكر گفت : نزد اين مرد بفرست و آنچه زندگى او را مىچرخاند برايش بگذار و بقيه را از او بگير . ابوبكر گفت : جز اين نيست كه رسولخدا صلى الله عليه و آله و سلم او را فرستاد تا سر و سامانش دهد و من چيزى از او نمىگيرم مگر خودش به من بدهد . عمر با شتاب نزد او رفت ، چون ابوبكر او را اطاعت نكرد ، جريان را براى معاذ گفت : معاذ گفت : جز اين نيست كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مرا فرستاد تا شكستگىهايم را چاره كند و من چنين نمىكنم . سپس معاذ عمر را ديد و گفت : اطاعت تو را كردم و من آنچه فرمانم دادى عمل مىكنم . من در خواب ديدم كه در كنارهى آبى هستم كه از غرقشدن ترسيدم و اى عمر تو مرا خلاص كردى . پس معاذ نزد ابوبكر آمد و آن را برايش بازگو كرد و سوگند خورد كه چيزى را از او پنهان نكند . ابوبكر گفت : چيزى از تو نمىگيرم و به تو بخشيدم . گفت : و اين زمانى است كه حلال و نيكو گشت . آنوقت معاذ به سوى شام حركت