السيد حامد النقوي (مترجم: محبوب القلوب)
612
خلاصهء عبقات الانوار (حديث أنا مدينة العلم) (فارسى)
كه گفت : ابوبكر از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم اجازهى ورود خواست ، پس صداى بلند عايشه را شنيد كه مىگفت : به خدا سوگند دانستهام كه على را از پدرم بيشتر دوست دارى به او حمله آورد تا سيلىاش زند و به او گفت : اى دختر فلان زن ! مىبينم كه صدايت را بر رسولخدا صلى الله عليه و آله و سلم بلند مىكنى ؟ پس رسولخدا او را بازداشت و ابوبكر خشمگين خارج شد . رسولخدا صلى الله عليه و آله و سلم گفت : اى عايشه ! مرا چگونه ديدى كه تو را از دست آن مرد نجات دادم ؟ پس از آن ابوبكر اجازهى ورود خواست در حالى كه رسولخدا صلى الله عليه و آله و سلم و عايشه آشتى كرده بودند و گفت : مرا در صلحتان داخل كنيد همانگونه كه در جنگتان وارد كرديد : رسولخدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود : چنين كرديم . » « 1 » در اين نقل ، گفتهى ابوبكر به عايشه آمده است كه : « اى دختر فلان زن » كه معنى آن بر شما پوشيده نيست ! ! 3 - آنچه محيىالسنّه بغوى ، در تفسيرش آورده است : « ما را خبر داد اسماعيلبن عبدالقاهر ، از عبدالغافربنمحمّد از محمّدبنعيسى جلودى ، از ابراهيمبن محمّدبنسفيان ، از مسلمبنحجّاج ، از زهيربنحرب ، از روحبنعباده ، از زكريابن اسحاق ، از ابوالزبير ، از جابربنعبداللَّه كه گفت : ابوبكر براى شرفيابى به نزد رسولخدا صلى الله عليه و آله و سلم به در خانه ايشان آمد ، مردم را بر درِ خانه نشسته ديد كه هيچكدام اجازه نيافته بودند . گفت : پس به ابوبكر اجازه داده شد ، سپس عمر آمد و اجازه خواست و اجازه يافت ، ديد كه پيامبر نشسته و همسرانش اطراف او ساكت و زبان فرو بستهاند . با خود گفت : چيزى مىگويم كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را بخنداند . گفت : اى رسولخدا چه مىشود اگر ببينى دخترم بيرون رفته كه نفقه بطلبد و من به سويش بروم تا بر گردنش زنم ؟ رسولخدا خنديد و فرمود : همانگونه كه مىبينى اينان در حالى كه گرد من هستند ، طلب نفقه مىكنند . ابوبكر به سوى عايشه رفت و بر گردنش زد ، و عمر به سوى حفصه رفت كه بر گردنش بزند و هر دو مىگفتند : از رسولخدا صلى الله عليه و آله و سلم چيزى را مىخواهيد كه ندارد ؟ گفتند : به خداوند سوگند هرگز
--> ( 1 ) . مسند احمدبن حنبل 4 / 275 ؛ خصايص على / 81 .