السيد حامد النقوي (مترجم: محبوب القلوب)

611

خلاصهء عبقات الانوار (حديث أنا مدينة العلم) (فارسى)

و هفتم : گفته‌اش : « واى بر شما . . . » منافى ادب و گرامىداشتن است . . . 2 - آن‌چه محيىالسنّه بغوى در « المصابيح » و خطيب تبريزى در « مشكاة المصابيح » نقل كرده است : « از نعمان‌بن‌بشير نقل شده كه گفت : ابوبكر از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم اجازه‌ى ورود خواست ، پس صداى بلند عايشه را شنيد ، وقتى وارد شد خود را به او رساند تا به او سيلى زند ، و گفت : نبينم كه صدايت را بر رسول‌خدا صلى الله عليه و آله و سلم بلند كنى . پيامبر به جداكردن آنان اقدام كرد و ابوبكر خشمناك بيرون رفت . وقتى ابوبكر خارج شد پيامبر فرمود : چگونه مرا مىبينى كه از دست آن مرد تو را نجات دادم ؟ گفت : ابوبكر چند روزى تأمّل كرد ، سپس اجازه‌ى ورود گرفت ، ديد استراحت مىكنند به آن دو گفت : مرا همان‌گونه كه در جنگتان وارد كرديد در صلحتان نيز وارد كنيد . پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود : چنين كرديم ، چنين كرديم . » « 1 » واضح است كه : مىبايست نخست با زبانش او را نهى مىكرد ، سپس اگر دست‌بردار نبود به سيلى زدنش مبادرت مىكرد ، كه اين راه امر به معروف و نهى از منكر است . گويم : و سبب اين جريان ، اعتراض عايشه بر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از روى حسد و عناد نسبت به او بود ؛ چون على را بيشتر از او و پدرش دوست مىداشت ، ولى ابوداوود و كسانى كه از او پيروى كرده‌اند ، اين بخش از حديث را ساقط كرده‌اند ، در حالى كه كامل آن در « المسند » آمده است ؛ آن‌جا كه گويد : « ما را حديث كرد ابونعيم ، از يونس ، از عيزاربن‌حريث از نعمان‌بن‌بشير كه گفت : ابوبكر از رسول‌خدا صلى الله عليه و آله و سلم اجازه‌ى ورود خواست ، صداى بلند عايشه را شنيد كه مىگفت : به خدا سوگند دانستم كه على را بيش از من و پدرم دوست دارى دو بار يا سه بار پس ابوبكر اجازه‌ى ورود خواست و وارد خانه شد و بر عايشه حمله برد و گفت : اى دختر فلان زن ! نشنوم كه صدايت را بر رسول‌خدا صلى الله عليه و آله و سلم بلند كنى . » و نسائى آن را چنين روايت كرده است : « مرا خبر داد عبدةبن‌عبدالرّحيم مروزى از عمربن‌محمّد ، از يونس‌بن‌ابواسحاق ، از عيزاربن‌حريث از نعمان‌بن‌بشير

--> ( 1 ) . مشكاةالمصابيح 3 / 1370 .