السيد حامد النقوي (مترجم: نادري)

79

خلاصهء عبقات الانوار (حديث تشبيه) (فارسى)

حالى كه احمد از شافعى ، چهارده سال كوچك‌تر بود . همچنين عبداللَّه گفته است : پدرم پنج بار حجّ گزارد ؛ سه بار پياده و دوبار سواره . زمانى جامهء پدرم به سرقت رفت . چند روزى در خانه‌اش ماند . دينارها و جامه‌اى به وى عرضه شد ؛ ليكن نپذيرفت . به وى پيشنهاد كردند كه كتابى را رونويسى كند . وى كتاب را رونويسى كرد و يك درهم ستاند و با آن جامه‌اى خريد و آن را دو نيمه كرد ؛ نيمى را شلوار و نيمى را رداى خود قرار داد . از مزنى نقل شده كه گفته است : شنيدم كه شافعى مىگفت : سه تن از دانشمندان از شگفتيهاى جهان‌اند : عربى كه سخنى به فصاحت نمىگويد و او ابوثور است ؛ عجمى كه سخنى به غلط نمىگويد و او حسن بن محمّد زعفرانى است ؛ و كوچكى كه هر چه مىگويد ، بزرگان تصديقش مىكنند و او احمد بن حنبل است . آن گاه كه در عصر مأمون ، اعتقاد به مخلوق بودن قرآن آشكار شد و او مردمان را به پذيرش اين اعتقاد ، وادار كرد ، احمد بن حنبل را دست و پا بسته به پيش وى بردند ؛ ليكن مأمون قبل از رسيدن احمد به نزدش ، از دنيا رفت . مأمون در هنگام مرگ ، خلافت را به برادرش معتصم واگذارد و به او سفارش كرد كه مردم را به پذيرش مخلوق بودن قرآن ، مجبور كند . احمد مدّتى را زندانى بود ( روايت شده است كه وى هجده ماه در زندان ماند ) . هنگامى كه ابراهيم ، معتصم بن هارون الرشيد ، خلافت را به دست گرفت ، احمد را - كه آن زمان در زندان مأمون بود - طلبيد . معتصم وى را در اين مدّت ، همواره به جماعات احضار مىكرد و مجالس مناظره‌اى براى او ترتيب مىداد كه افرادى نظير ابراهيم بن عبدالرحمن بن اسحاق و قاضى احمد بن ابىداوود ، در آن حاضر مىشدند . احمد سه روز با آنها مناظره كرد و همى با ايشان در جدال بود تا اينكه در چهارمين روز ، معتصم دستور داد كه وى را تازيانه زنند . او [ زير ضربات تازيانه ] شكيبايى ورزيد تا اينكه از حال رفت . سپس او را برداشتند و به خانه‌اش بردند . پس از مدّتى ، معتصم خلافت را به واثق سپرد . وى آنچه را مأمون و معتصم