الشيخ لطف الله الصافي الگلپايگاني

71

الهيات در نهج البلاغه (فارسى)

و مىشود و بالأخره چيزى از اجزاءِ اين عالم مادّى را نخواهيم يافت كه خالى از اين تنازع باشد و حدّاقل عدم اين تنازع در جايى محرز نشده است » ، پاسخ داده مىشود كه : اوّلًا : اين تنازع ، تضاد و اجتماع ضدّين نيست ، هرچند تنازع بقا هم بر اثر محال بودن اجتماع ضدّين حاصل مىشود و اگر اجتماع ضدّين محال نبود ، تنازع بقا هم نبود . مثلًا يك چيزى قابليّت آن را دارد كه خوراك انسان يا يك حيوان باشد امّا قابليّت آن را ندارد كه در زمان واحد خوراك دو انسان يا حيوان بشود ، لذا بين آن دو بر سر آن تنازع واقع مىشود ، در حالى كه اگر اجتماع ضدّين جايز بود ، نزاعى واقع نمىشد و در زمان واحد ، آن چيز غذاى هر دو مىشد . همچنين ممكن است بقاى هر يك از دو چيز متوقّف بر اين باشد كه ديگرى طعمهء او شود و چون غذا شدن هر يك از آنها براى ديگرى قابل جمع نيست و اجتماع ضدّين است ، لذا آن دو با هم منازعه مىكنند تا سرانجام آنكه قوى است بر ضعيف غالب گردد و آن را خوراك خود سازد . ثانياً : تنازع و تضاد در باطن هر شىء چگونه تصوير مىشود ؟ آيا اين گونه است كه از شىءِ واحد بعد از وجودش ، شىءِ ديگرى كه با او در بقا منازع مىگردد توليد مىشود ، يا از اوّل دو شىء هستند ؟ بنابراين اگر از اوّل دو شىء باشند پس يك شىء نيستند و تنازع بقا در باطن يك شىء تصوير نمىشود . و اگر مىگوييد : « هر چيزى خودش ضد و منازع خود را توليد مىكند چنان كه خودش نيز به همين كيفيّت از شىءِ ديگرى توليد شده است و آن شىءِ ديگر هم از شىءِ ديگر و . . . » تا تسلسل لازم شود ، جواب همان است كه در بطلان تسلسل گفتيم . به علاوه اين تنازع در بقا به صورتى كه