الشيخ لطف الله الصافي الگلپايگاني

444

الهيات در نهج البلاغه (فارسى)

متوسّط نبود بلكه به مراتب كمتر بود . امّا ابوجهل‌ها و ابوسفيان‌ها آنچنان غرق در منجلاب تكبّر و خودخواهى بودند كه نشستن با فقرا و همكلام شدن با آنها را ننگ خود مىدانستند . فكر جاهلى ، آنها و ستمگران را بااعتبار مىشمرد . فكر جاهلى ، موسى و هارون را كه بر درِ كاخ فرعون آمده بودند حقير مىدانست و به فرعون مصر كه بنىاسرائيل را استعباد كرده بود احترام مىگذاشت . فكر جاهلى ، محمّد صلى الله عليه و آله را كه گاه ماه بر او مىگذشت و از خانه‌اش براى طبخ طعام دود بلند نمىشد و مىگفت : « مىخواهم يك روز گرسنه باشم و يك روز سير » ، و دعا مىكرد : « اللَّهُمَّ أَحيِني مِسكيناً وَ أَمِتني مِسكيناً وَ احشُرني مَعَ المَساكينَ » ، كم مىشمرد و طاغوتهاى جاهليّت و پادشاهانى را كه پيامبر اسلام به آنها نامهء دعوت نوشت و به اسلامشان فراخواند ، قدرتمند و مستحقّ احترام مىدانست . امّا همه ديدند كه موسى چگونه تخت و تاج فرعون را بر باد داد و بساط استكبار او را درهم پيچيد ، و محمّد صلى الله عليه و آله چگونه تمام آن گردنكشان را مطيع فرمان خدا كرد و آنها را با افرادى كه تا ديروز از مجالستشان پرهيز مىكردند برابر نمود بلكه آن مستكبران را تحت رياست مستضعفان قرار داد . آرى ، فكر جاهلى آنچنان ، و فكر اسلامى اين چنين است . نهج‌البلاغه مىگويد يكى از اسرار و فلسفه‌هاى اينكه بيشتر انبيا دستشان از مواد و مايه‌هاى قدرت ظاهرى تهى بود و از اينكه جهات مادّى موجب جلوهء آنها در نفوس و توجّه خلايق به آنها شود محروم شدند اين بود كه ايمان مردم به آنها ( به خصوص در آغاز بعثت ) آلوده به دنياگرايى يا ترس و بيم نگردد ، و خلوص آنان كه بدون اين حسابها ايمان مىآورند و راه راست را انتخاب مىكنند ، معلوم شود و شايستگان از ديگران مشخّص گردند و