الشيخ لطف الله الصافي الگلپايگاني
371
الهيات در نهج البلاغه (فارسى)
در اين بيانات معرفتبار ، پس از آنكه سخن را به توحيد رسانده است ، مىفرمايد كمال توحيد او خالص كردن اوست از تركيب و تجزيه و عيوب و نواقص ، يا خالص كردن عبادت است از براى او « 1 » ، و كمال خالص ساختن او از صفات و نقص و تجزيه و تركيب ( بنا بر احتمال اوّل ) نفى صفات است از او ، يعنى صفات زائده بر ذات را مثل علم و قدرت از او نفى نمايد و آن صفات را عين ذات احديّت بداند ، نه اينكه مقصود اين باشد كه بهطور مطلق نفى صفات نمايد و ذات او را خالى از نعوت و صفات كمال بگويد ، زيرا او بذاته و بالذّات مصداق جميع نعوت جلاليّه و جماليّه و
--> ( 1 ) . شارح بحرانى مىگويد : « وَ كَمالُ تَوحيدِهِ الإِخلاصُ لَهُ » اشاره است به اينكه توحيد مطلق از براىعارف ، كامل و تمام مىگردد به اخلاص از براى او كه زهد حقيقى است ، و آن عبارت است از اينكه سالك هرچه را غير از حق است از خود دور سازد . و بيان آن به اين است كه در علم سلوك ثابت شده است كه عارف مادامى كه با ملاحظهء عظمت و جلال خدا ملتفت به چيزى سواى او باشد ، به مقام وصول نايل نشده و با خدا غير او را قرار داده است ، حتّى اينكه اهل اخلاص اين حال را شرك خفى مىشمارند ، چنان كه بعضى از آنهاگفتهاند هر كس در دلش مثقال خردلى سواى جلال حق باشد مريض است ، و در تحقّق اخلاص معتبر مىدانند كه عارف از نفس خود نيز در حال ملاحظهء جلال خدا غايب شود . ولى با اين بيانات ، مناسب است كه « فَمَن وَصَفَ اللَّهَ سُبحانَهُ فَقَد قَرَنَهُ » را به نحو ديگرى غير از آنچه شارح بحرانى و ديگران تفسير كردهاند ، تفسير نمود . به اين بيان كه وقتى اخلاص معنايش غايب شدن عارف از ماسوى حتّى از نفس خود باشد ، كمال آن به اين است كه در مقام توجّه ، به جز ذات حق را كه مصداق تمام صفات و اسماء است نبيند و به غير او توجّه نداشته باشد و معرفت او در عالم صفات و اسماء محصور و واقف نگردد ، و صفتى و اسمى نبيند و غير از هوهو لحاظى نداشته باشد ، زيرا لحاظ صفت هرچند به نحو عينيّت و عدم تغاير آن با ذات باشد ، در اين مرتبه منافى با توجّه و حضور خالص است و هرچند كثرت نيست ، ذهن عارف را به كثرت مشوب مىسازد و اسماء و صفات ، حاجب او از توجّه به ذات مىگردد . واللَّه تعالى عالم بمراد وليّه و باللَّه التّوفيق .