الشيخ لطف الله الصافي الگلپايگاني
370
الهيات در نهج البلاغه (فارسى)
وَ مَن قَرَنَهُ فَقَد ثَنّاهُ ، وَ مَن ثَنّاهُ فَقَد جَزَّأَهُ ، وَ مَن جَزَّأَهُ فَقَد جَهِلَهُ . « 1 » اوّل دين [ اطاعت و عبادت خدا ، يا اوّل تكليف دين اسلام ] معرفت و شناسايى خداست ، و كمال معرفت و شناختن او تصديق به او [ و اذعان و اعتقاد و حكم به وجود او ] است ، و كمال تصديق [ و اعتقاد و اذعان ] به او يكتا دانستن [ و حكم به يكتايى و يگانگى ] اوست ، و كمال توحيد او خالص دانستن او [ از صفات نقصان ] با خالص كردن عمل براى اوست ، و كمال اخلاص نفى صفات [ زايد بر ذات ] است از او ( و آنها را عين ذات او دانستن است نه خارج از ذات او و غير ذات او ) ، به جهت آنكه هر صفت [ زايد بر ذات و غير ذات ] شهادت مىدهد كه غيرموصوف است ، و هر موصوفى شهادت مىدهد كه غير صفت [ زايد بر ذات و غيرذات ] است . پس كسى كه خداى سبحان را وصف كند [ به صفتى زايد بر ذات ] به تحقيق كه قرين قرار داده او را با صفت ، و هر كس كه او را قرين سازد با چيزى به تحقيق كه او را تشبيه كرده [ و حكم به دوگانگىِ او نموده ] است ، و هر كس به دوگانگىِ او حكم دهد به تحقيق كه تجزيه كرده است او را ، و هر كس او را تجزيه كند و مركّب بداند به تحقيق كه جاهل شده است به ذات او ( زيرا كه او از صفات زايد بر ذات و با چيزى قرين بودن و دوگانگى و تركيب ، منزّه و مبرّاست ) .
--> ( 1 ) . و در بيانات قبل از اين فقرات مىفرمايد : « الَّذى لَيسَ لِصِفَتِه حَدُّ مَحدودٌ ، وَ لا نَعتٌ مَوجودٌ » . اين جمله نيز بنا بر آنچه ابوالحسن كندرى احتمال داده ممكن است مربوط به مسألهء نفى صفات و عينيّت آن باشد . كندرى فرموده است : ممكن است « حَدٌّ مَحدود » به همان نحوى كه كلام عرب « و لا يرى الضّب بها ينحجر » تأويل مىشود يعنى « ليس بها ضب فينحجر » كه بنا بر اين احتمال بهاصطلاح علمى از باب سالبه به انتفاى موضوع مىشود ؛ يعنى از براى خدا صفتى زايد بر ذات نيست تا تحديد شود ، زيرا كه من جميعالوجوه واحد است و كثرتى در او فرض نمىشود . پس ممتنع است كه براى او مانند ممكنات كه صفاتشان زايد بر ذات است ، صفت زايد بر ذات باشد . ابوالحسن كندرى مىگويد : مؤيّد اين تأويل است كه بعد امام عليه السلام فرموده است : « فَمَن وَصَفَ اللَّهُ سُبحانَهُ فقَد قَرَنَهُ » ، و بنا بر اين تأويل ، معنى « وَ لا نَعتٌ مَوجودٌ » نيز معلوم مىشود .