الشيخ لطف الله الصافي الگلپايگاني

84

رسالت عاشورايى (فارسى)

نادى : يا اخاه ! ادرك اخاك العباس . چون امام حسين عليه السلام ناله برادر را شنيد : آهى از جگر كشيد و فرياد برآورد : الآن انكسر ظهرى و انقطع رجائى و قلّت حيلتى و أتى زينب ، فنادت : واعباساه ! مصيبت دوم همه شنيده و مىدانيد كه در روز عاشورا ، چند تن را سنگباران كردند . يكى قاسم‌بن الحسن عليهماالسلام است كه بدن لطيف و نازكش را سنگباران كردند ، و هدف تير و تيغ و سنگ ساختند ، و بر بىكسى و غريبى و كوچكى و تشنگى و يتيمى او ترحم ننمودند . آه آه . وا اسفاه ! در بحار است كه حميدبن مسلم گويد : جوانى را ديدم چون يك‌پاره ماه كه يك بند نعلين او گسيخته و لشكر از هر طرف چون گرگان با او در آويخته و به هر طرفى كه حمله مىكرد ، لشكر چو گوسفند از نهيب شير شجاعان ، فرارى مىشدند . عمر ابن سعد ازدى گفت : بر من گناه اين‌مردم كه اگر فرصتى يابم او را نكشم . پس فرصتى به دست آورد و از عقب قاسم باحث ، و چنان شمشيرى بر فرق مباركش نواخت كه تا پيشانى شكافت . لشكر ، اطرافش را گرفتند و بدن از گل‌نازك‌ترش را معرض تير و تيغ و سنگ ساختند . چون قاسم از اسب در غلطيد فرياد كرد : يا عمّاه ! ادركنى . امام حسين عليه السلام چون شير غاضب به جانب او روان شد . وقتى رسيد كه آن ملعون مىخواست سر قاسم را جدا كند . شمشيرى حواله او نمود ، دست آن ملعون قطع شد . از لشكر استمداد نمود ، قوم او اطراف امام حسين عليه السلام را گرفتند . در اين