الشيخ لطف الله الصافي الگلپايگاني
30
شرح حديث عرض دين حضرت عبد العظيم حسنى (ع) (فارسى)
جهتش اين بود كه مردى خدمت آن حضرت آمد و عرض كرد : « يا اميرَالمؤمنين ! صِفْ لَنا رَبَّنا مِثلَما نَراهُ عَيانَا لِنَزْدادَ لَهُ حبّاً و بِهِ مَعْرِفَةً » پروردگار ما را براى ما چنان توصيف نما ، مثل اينكه او را بالعيان مى بينيم تا دوستى او را زياد كنيم و به آن بر معرفت بيفزاييم . حضرت در غضب شدند و نداى نماز جامعه سر دادند و مردم اجتماع كردند ، چنان كه مسجد پر از جمعيت شد . امام عليه السلام به منبر رفتند . در حالى كه همچنان غضبناك بودند و رنگ چهرهى مباركشان تغيير كرده بود . در اينجا اين سؤال پيش مى آيد كه چرا آن حضرت از اين سؤال غضبناك شدند ؟ ظاهر اين است كه امير المؤمنين از كيفيت اين سؤال كه سائل گمان مى كرد توصيف خدا را مى توان به نهايت رسانيد كه كنه و حقيقتش يا حقايق صفاتش چنان بيان شود كه بندگان او را عيان و آشكار شناسند ، يا اينكه بنده اى از بندگانش اگر چه رئيس العارفين و مولى الموحدين باشد بتواند او را به اين حدى توصيف نمايد كه حقيقت ذات يا صفات او را در معرض رؤيت قراردهد ، بارى به هر جهت بود از غضب حضرت معلوم است كه سؤال را بسيار استعظام كرده و بزرگ شمرده و نه حق كسى مىدانند كه اين سؤال را بنمايد و نه كسى را صاحب چنين حقى مىدانند كه بتواند توصيف خدا را به نهايت برساند و بيشتر از آنچه خود را به آن توصيف كرده وصف نمايد .