حسن حسن زاده آملى
46
هزار و يك كلمه (فارسى)
به عمق آن برسيد و تار و پودش را دريابيد ، مطيع شما هستند ؛ اين تمكين و تسليم از ناحيه موجودات ؛ و جنابعالى انسان هم حدّ يقف ندارى ؛ يعنى نفس ناطقه انسانى ، چه از مرد و چه از زن ، هر چه داناتر مىشود ، اشتها و تقاضايش براى علوم و معارف بالاتر ، بيشتر مىشود . علوم و معارف ، غذاى نفس ناطقهاند ؛ چه اين كه غذا و مغتذى مسانخ يكديگرند ، و هر اندازه به نفس ناطقه غذايش داده شود ، به جاى اين كه سير شود ، گرسنهتر و تشنهتر مىشود . مفاد دنباله گفتار فارابى اين كه : « از يادت نرود كه چى بودى و الآن كى هستى . تو كه نطفهاى در حدّ استعداد و قوّه و منّه انسان شدن بودى ، و كمكم انسان بالفعل در اين حدّ شدى ، حالا كه بال و پر درآوردى ، چرا به سوى اوج عزّت و سعادت خود پرواز نمىكنى » ؟ ! بال بگشا و صفير از شجر طوبى زن * حيف باشد چو تو مرغى كه اسير قفسى ( حافظ ) . اگر انسان به جايى رسيد و بگويد ديگر مرا كافى و بس است ، چه كسى همه چيز را فرا گرفته است تا من فرا بگيرم ، و از اين گونه حرفها ، بدين شخص بىگمان بيمارى روانى روى آورده است ، بايد چاره خودش را بنمايد و خودش را به پزشك روانشناس برساند . و باز فارابى را در فصوص سخنى بدين مضمون است : « همان گونه كه دستگاه گوارش انسان به بيمارى بوليموس مبتلى مىشود و مزاج احساس گرسنگى نمىكند و غذا نمىخواهد و اعضاء و جوارح همه تحليل مىروند ، و بايد شخص مبتلاى به بيمارى بوليموس خودش را به پزشك معالج برساند تا درمان شود و در نتيجه دستگاه گوارش غذا بخواهد و اعضاء و جوارح غذا بگيرند ، همين گونه بيمارى روانى دنيا زدگى به انسان روى مىآورد كه مىگويد همين قدر كه دانستهام مرا بس است ؛ اين بيمار بايد خودش را به طبيب روحانى برساند تا درمان شود و از دانش بيزار نباشد . به عنوان مزيد استبصار عرض مىشود : حقيقتى را كه فارابى در حدّ لا يفقى نفس