حسن حسن زاده آملى

36

هزار و يك كلمه (فارسى)

شاگردش مىفرمايد ، و چگونه عالم ديگر معاصرش مثل علّامه رفيعى را به بزرگى نام مىبرد و شاگردش را به ادراك محضر شريفش امر مىفرمايد . اين داعى از آية اللّه رفيعى قزوينى آگاهى نداشت و او را نمىشناخت ، بركاتى كه از محضر شريفش عايد اين كمترين شده است به ارشاد و راهنمايى حضرت استاد علّامه شعرانى بوده است . آرى : « متّحد جانهاى شيران خداست » . اكنون آية اللّه رفيعى در ميان ما نيست ، به سوى روضه رضوان الهى رهسپار شده است ، در پيشگاه مثالش تشرّف دارم : گر دست نمىدهد وصالش * دست من و دامن مثالش لذا در وصف كردن و ستودن من آن بزرگوار را هيچگونه شايبه مداهنه و مجامله راه ندارد ؛ بلكه تعريف و تمجيد مقام علمى و منزلت روحانى آن جناب از مثل من همان است كه ملّاى رومى در مثنوى گفته است : مادح خورشيد مدّاح خود است * كه دو چشمم سالم و نامرمد است آرى ، كسى كه خورشيد را مىستايد ، خودش را مىستايد كه چشمش رمد ندارد و شب پره چشم نيست و آفتاب بين است ، و گرنه فارغ است از مدح و تعريف آفتاب . غرض اين كه در جلسه درس آن جناب شركت كردم ، دو درس مىفرمود : يكى معقول كه كتاب اسفار بود ، و ديگرى درس خارج فقه . چون شروع به تقرير درس فرمود ، گويى درياى متلاطم و بحر زخّارى به حرف آمد . در اثناى تقرير چه كدها و مفاتيح علمى كه امّهات و اصول معارف اصيل انسانى و قرآنىاند ، از بيانات و اشارات او استفاده مىكرديم ؛ و همچنين از دقّت و باريك‌بينى و نازك‌يابى ايشان در مسائل فقهى . در اين انديشه افتادم كه اين بزرگمرد در قزوين به سر مىبرد - نهنگ آن به كه با دريا ستيزد - بايد در آنجا چه شاگردانى داشته باشد و چه كسانى را تربيت كرده باشد كه از اين شخصيت جهانى بهره‌ها برده‌اند . جلسه درس آن روز به پايان رسيد و به مدرسه مروى برگشتم و درسها را نوشتيم و يادداشت كرديم . فردا كه به محضر استاد علّامه شعرانى رسيديم ، پرسيدند به درس آقاى قزوينى شركت كرده‌ايد ؟ عرض كردم در