حسن حسن زاده آملى

406

هزار و يك كلمه (فارسى)

10 - براى گرفتن فاعل اصل فعل را مفعول خود آيد چون « تبنّيت عليّا » يعنى على را ابن ( فرزند ) خود گرفتم . تبصره : اغلب در باب تفاعل براى إفادهء چيزى واجد و صاحب اصل فعل شدن است يعنى چيزى داراى مصدر فعل شود چون تأهّل - أى صار ذا أهل ، يعنى داراى اهل شد ؛ و تأسّف يعنى صاحب اسف گرديد ، و تألّب يعنى صاحب خرد گرديد . باب انفعال نقل مجرّد به اين باب براى حصول معانى چند باشد : 1 - براى مطاوعه فعل مجرّد آيد چون « كسرت الكوز فانكسر » يعنى شكستم كوزه را پس شكسته شده است . 2 - گاهى مطاوع أفعل - باب افعال - آيد ، چون ازعجته فانزعج - يعنى آن را از جايش بركندم پس بركنديده شده است ، و بىآرام كردم او را پس بىآرام شد . و أسفقت الباب فانسفق - يعنى باز كردم در را پس باز شد . تبصره : باب انفعال هميشه لازم بود و هيچگاه متعدّى نباشد چه اين باب براى مطاوعه موضوع است ، و مطاوعه چنان كه مكرر گفته شد بمعنى حصول اثر است در مفعول ، و متأثر شدن آنست از فاعل ؛ و از اينروى شرط اين باب اين است كه از چيزهايى باشد كه افعال جوارح را در آن علاج و تأثير باشد و به چشم ديده شود چون بريدن و شكستن ، لذا كلماتى كه دالّ بر معانى و مفاهيم قلبى باشد و با چشم رؤيت نمىشود چون علم و فهم و ظن و نظائر آنها به اين باب در نيايد ، و انفهم و انعلم و انظنّ و مانند آنها غلط است چه اين كه در آنها علاج و تأثيرى مشهود رخ نمىدهد ، و افعال جوارح را در آن راه نباشد . و نيز گفته‌اند اگر عدم به باب انفعال درآيد و مثلا تابع إعدام آورده شود كه گوئى : أعدمته فانعدم خطا است زيرا إعدام يعنى يكبارگى استيصال و نابود كردن ، و پس از آن چيزى از او باقى نمىماند تا علاج و تأثير در او راه يابد » . پايان كرّاسه در صرف .