حسن حسن زاده آملى

254

هزار و يك كلمه (فارسى)

بنفش مىديدم ، در اينحال سوره مباركه انبياء را به من نمودند و به روى من گشودند و من آن را تلاوت مىكردم ؛ پس از برهه‌اى از زمان از آن حال باز آمدم ، و از كثرت وجد و سرور و ذوق ، بسيار گريستم و تا چندين روز بىتابى شگفتى داشتم . واقعه 3 و در شب جمعه يازدهم رجب 1388 ق مطابق 12 / 7 / 1347 ش ، بر اثر مراقبت و حضور ، التهاب و اضطراب شديدى داشتم ؛ و با برنامه عملى جناب استاد علامه طباطبائى ( رضوان اللّه عليه ) روزگار مىگذراندم ؛ تا قريب يك ساعت به اذان صبح كه به ذكر كلمه طيبه « لا إله الا اللّه » اشتغال داشتم ، ديدم سرتاسر حقيقت و همه ذرات مملكت وجودم با من در اين ذكر شريف همراهند و سرگرم به گفتن « لا إله الا اللّه » اند ؛ ناگهان به فضل إلهى جذبه‌اى دست داد كه بسيار ابتهاج به من روى آورد . مثل اين كه تندبادى سخت وزيدن گيرد آنچنان صدايى پى در پى بدون هيچ مكث و تراخى بر من احاطه كرد ، و سيرى سريع پيش آمد كه هزار بار از سرعت سير جت سريع السير در فضا فزونتر بود ، و رنگ عالم را بدان گونه كه ديدم از تعبير آن ناتوانم . عجب اين كه در آن اثنا گفتم : چه خوش است كه به دنيا برنگردم ؛ وقتى اين معنى در دلم خطور كرد به ياد عائله افتادم كه آنها سرپرست مىخواهند ، باز گفتم : آنها خودشان صاحب دارند ، به من چه ، تا چيزى نگذشت كه از آن حال شيرين باز آمدم و خودم را در آنجا كه نشسته بودم ديدم . انّ اللّه سبحانه فتّاح القلوب و منّاح الغيوب . از رويداد اين حالت گفته‌ام : از مردم ديو و دد بريدن چه خوش است * در گوشه خلوت آرميدن چه خوش است بىديدن چشم و راه پيمودن پا * سير دو جهان كردن و ديدن چه خوش است تنظير و ترغيب : آن كه در اين واقعه گفته آمد كه : « ديدم سرتاسر حقيقت و