حسن حسن زاده آملى
228
هزار و يك كلمه (فارسى)
مرض در دماغ پيدا مىشود . و نيز عقل با بدن توليد مىشود و با بدن رشد مىكند و با پيرى بدن پير مىشود و خرافت عارض پيران مىگردد ؛ پس بايد گفت به واسطه موت بدن نيز مىميرد . قائلين به تجرّد جواب مىدهند كه دليل اول صحيح نيست ؛ زيرا كه هر موجودى لازم نيست محسوس باشد . فلاماريون گفته : اگر ليتره و امثال او با ذرهبينها روح را در اجزاى بدن ملاحظه نكردهاند براى اين است كه روح در آنجاها نيست . اما دليل دوم گفتهاند كه البته روح قوايى دارد كه وجود آنها بسته به استعداد بدن است مانند قدرت بر حركت و قوه سامعه و باصره كه بر فرض ضعف بلكه عدم آنها اصل وجود روح به حال خود باقى است مثلا روح شخص مفلوج و بى دست و پا و كور و كر با روح شخص سالم يكى است ، و ما تجرّد روح را از وجود چنين قوا نفهميدهايم بلكه از اينجا فهميدهايم كه با نبودن اين قوا باز روح به حال اول باقى است و موت بدن به منزله مفلوج شدن تمام قوا است . اما اين كه گفتهاند روح با بدن پير مىشود بر خلاف تجربه است ؛ يعنى كليت ندارد ؛ زيرا كه بسيارى از پيران با كمال ضعف جسمانى قوه عاقلهشان كماكان باقى است . يكى از فلاسفه اروپا گفته : ماديين فرقى بين قوه متخيّله كه در مغز و جسمانى است ( imagination ) و قوه عاقله ( intelligence ) كه مجرّد است نگذاشتهاند . سر به واسطه عمل قوه متخيّله خسته مىشود اما به واسطه تعقل خسته نمىشود . پير شايد نتواند تدبّر و تفكّر كند و مغز را زحمت دهد اما تعقّل مىتواند كرد . ارسطو گفته : اگر چشم جوان را به پير بدهند مانند او خواهد ديد ؛ زيرا كه قوه مدركه او ضعيف نشده و آلت ادراك ضعف پيدا كرده . اگر تلسكوپ را از هرشل بگيرند باز هرشل است اگر چه نتواند آسمان را درست ببيند . در فلسفه لاهر مىگويد : علت آن كه بعضى مردم با هوش و برجسته طرفدار مذهب مادى شدهاند با اين كه ادله تجرد روح قوىّ و واضح است اين است كه پيوسته خويش را به يك رشته تجربيات محسوسه مشغول نموده و توجه بىاندازه آنها به يك طريقه ايشان را از امكان وجود طريقه ديگر بازداشته گمان مىكنند از راه ديگر