حسن حسن زاده آملى
173
هزار و يك كلمه (فارسى)
بالعنايه است . و مثل قبض لسان و آب افتادن در دهان به مجرد تصور حامض . نفس ، فاعل بالرضا است ، نسبت به صور جزئيهء علميه و نقوش ذهنى و تصورات و تصديقات و توهّماتش كه علم نفس بدانها ، عين صور موجودهء آنها در صقع نفس است ، و نفس ، علم سابق تفصيلى بدانها ندارد و فقط همان علم اجمالى نفس ، كه علمش به ذات خودش است ، سابق بر آن صورت است ، چنانكه در ضمن تعريف فاعل بالرضا گفتهايم . و همچنين علم نفس نسبت به قوايش كه نفس وجود آنها ، علم نفس است ، يعنى علم حضورى بدانها دارد ، نه اين كه علم نفس بدانها ، علم به صور آنها بوده است كه علم ارتسامى بدانها داشته باشد ؛ زيرا ، اگر علم به صور آنها باشد - يعنى اگر علم حضورى به آنها نباشد و علم حصولى ارتسامى بدانها داشته باشد - از اين سه وجه بدر نيست : كه صور آن قوا يا در نفس حاصلند ، و يا در ذوات قوا حاصلند و يا در آلات ديگر غير از اين قوا . در وجه اوّل ، لازم آيد كه آن صور ، كلى باشد ؛ زيرا ، آنچه را نفس ناطقه در مقام رفيع خودش ادراك مىكند ، معقول است ، و معقول ، كلى است ، و حال اين كه ذوات آن قوا ، افعال جزئيهء نفسند و نفس آنها را به طور جزئى استعمال كرده است . و در دوم ، انتقاش صور در ذوات خود آن قوا ، استعمالى است كه ناچار بايد علم بدان حاصل باشد و نيز علم به آنچه به سبب و واسطهء آن ، اين استعمال واقع شده است ، بايد حاصل باشد و نقل كلام در آن واسطه مىشود كه ما به الاستعمال است و سؤال مىشود كه علم نفس بدان چگونه است ؟ آيا به صورت آن است يا به ذات آن و هكذا ؟ و ديگر اين كه بنابر اين وجه ، لازم آيد كه اين قوا ، عالم به ذوات خود باشند و حال آن كه قواى جسمانى و حاصل در مادّهاند و نمىتوانند علم حضورى به خود داشته باشند . و ديگر اين كه بنابر اين وجه ، اجتماع مثلين لازم آيد .