حسن حسن زاده آملى

78

هزار و يك كلمه (فارسى)

در مطلب اوّل در حقيقت فرق لفظى و مفهومى بين آن دوست كه آن - يعنى عرض - بدان لحاظ مبدء اشتقاق است و غير قابل حمل بر موضوعش است ، و اين - يعنى عرضى - بدين لحاظ مشتق از آن و قابل حمل بر موضوعش است ؛ و اكنون در اين مطلب فرق بين آن دو به حسب وجود خارجى هر يك لحاظ مىشود ، به اين بيان كه وجود سواد مثلا هرگاه « لا به شرط » أخذ شود درجه و مرتبه‌اى از وجود موضوع خود است كه ظهور آن موضوع است ؛ چه اين كه عرضى بدين معنى اصطلاحا خارج محمول است و حقيقت حمل اتحاد در وجود است . و هرگاه وجود سواد « به شرط لا » اخذ شود بدين لحاظ وجود ناعتى و عرض است ، و وجود موضوعش وجود منعوتى است و هر يك زايد بر ديگرى يعنى غير آن ديگرى است هر چند زايد متّصل بلكه زايد لازم است ، چه اين كه فرق است بين اين كه شىء با شىء باشد ، و اين كه شىء نفس شىء باشد كه بدين لحاظ شىء با شىء است يعنى عرض با موضوعش است نه اين كه نفس موضوعش بوده باشد . پس نتيجه اين كه عرض و عرضى بحسب ذاتشان متّحد در وجودند و به حسب اعتبار متغاير از يكديگرند . پس تبدّلى را كه قوم - مثلا مشاء - در مقولات چهارگانه كم و كيف و اين و وضع قائلند در حقيقت و واقع تبدّل در عرضيات است و تبدّل در عرضيّات تبدّل در جواهر كه معروضاتند مىباشد ؛ زيرا حكم يكى از دو متّحد حكم آن ديگرى است . و بعبارة اخرى تبدّل در اعراض عين تبدّل در عرضيّات است و تبدّل در عرضيّات عين تبدّل در معروضات جوهريه است ، و هو المطلوب . ليس الفرق بين العرض و العرضي بمجرّد أنّ أحدهما مبدء الاشتقاق و الآخر هو المشتق ؛ فإنّه فرق لفظي ، بل بأنّ وجود السواد مثلا إذا أخذ لا به شرط أي أنّه درجة من وجود موضوعه و أنّه ظهور ذلك الوجود فهو عرضي ؛ لأنّ العرضي هو الخارج المحمول و الحمل هو الاتّحاد في الوجود ؛ و إذا أخذ وجوده به شرط لا ، أي أنّه وجود ناعتي ، و وجود الموضوع وجود منعوتي ، و أحدهما زائد على الآخر و إن كان زائدا متصلا بل لازما ، إذ فرق بين أن يكون الشيء مع الشيء و أن يكون الشيء نفس الشيء فهو