حسن حسن زاده آملى
339
هزار و يك كلمه (فارسى)
را كه در دماغ است آلت براى كار خود قرار مىدهد و چون خودش مدرك كليات است به مقصود نايل مىشود و بعد از مفارقت بدن ، ديگر تكميل و تحصيل علوم ممكن نيست . در اينكه چرا نفس انسان را ناطقه گفتهاند به طورى كه در دو فصل سابق گذشت ، تفاوت انسان با حيوان در ادراك است ؛ يعنى انسان قوّهء ادراكيهء ديگرى غير از حواس دارد كه به واسطه آن امور غير محسوسه را مىفهمد . به چه مناسبت اين خاصيت ذاتى را در تسميه ملاحظه نكردهاند و آن را ناطقه خواندهاند ؟ براى آنكه نطق ، يعنى سخن گفتن ، بالاترين مظاهر ادراك كليات است . به طورى كه از مشاهدهء حيوانات معلوم مىشود خصوصيات اعضاى هر يك مناسب با احتياجات آنهاست ؛ مثلا حيوانات نواحى بارده داراى پشم و كرك زيادند و حيوانات علفخوار رودههاشان بلندتر است از گوشتخوار ، و معدههاشان به قسمتهاى مختلفه تقسيم شده ، زيرا كه تحليل و هضم علف مشكلتر از گوشت است . طيور آبى بين انگشتهاى پايشان پرده كشيده شده تا شنا كنند و مرغهايى كه از حيوانات رودخانهها شكار مىكنند پايشان بلند است تا در آب كه مىايستند بدنشان بيرون از آب باشد و هكذا . نطق براى فهمانيدن مطالب شخص است به ديگران و عمده احتياج براى چيزهايى است كه يك نفر استنباط نموده و ديگرى ندانسته است ، و در حيوانات فقط انسان استنباط دارد و حيوانات ديگر دايرهء معلوماتشان منحصر به محسوسات است . بنابراين ، آنها احتياج به نطق ندارند ، علاوه بر اينكه در تكلّم هميشه كلمات كلّى و عام استعمال مىشود و لفظ جزئى و خاص بندرت مستعمل است و حيوانات ديگر معناى عام را كه محسوس نيست نمىفهمند تا براى آن نعت وضع كنند . به اين جهات سخن گفتن از لوازم ادراك كليات است و نفس انسان را ناطقه ناميدهاند . در اصطلاح حكما ، نفس ناطقه عبارت اخرى از مدركهء كلّيات است .