حسن حسن زاده آملى

338

هزار و يك كلمه (فارسى)

قوّهء انسان در نظريات منحصر به حس بود حس از همان محسوس تجاوز نمىكند ؛ وقتى انسان چيزى را ديده همان را فهميده كه ديده است و از آن پى به چيز ديگرى نمىبرد و ليكن قوّهء ناطقه در انسان موجب شده كه از معلومات خود مجهولاتى نيز معلوم كند ، چنان كه مثل آن را در فصل سابق بيان كرديم . و ديگر از آثار نفس ناطقه ادراك كليات است . بيان اين مطلب هم اگر چه شده و ليكن به جهت توضيح بازمىگوييم كه وقتى انسان مىخواهد موجود جزئى خارجى ، مثلا درختى را ، ادراك بكند بايد درخت روشن بوده و تموّجات نور از او وارد جليديه گرديده و در اعصاب تأثير كند تا شخص آن را ببيند ، و ليكن معناى كلى درخت كه مدلول اين اسم عام است در هيچ جاى دنيا نيست تا بر يكى از اعصاب انسان تأثير كند ، بلكه ذهن پس از ديدن افراد عديده يك معناى عام مشترك بين آنها از افراد انتزاع نموده و مىگوييم كلّى را درك كرده است و چون فكر و استنباط در محسوسات جارى نيست اين امور كلّيه منشأ براى تكميل علوم بشرى گرديده است ؛ زيرا كه مطالب مجهوله را از روى معلومات خويش استنباط نموده‌اند . در تأثيرات و انفعالات نيز لذّات و آلام عقلى توسط نفس ناطقه براى انسان حاصل مىشود ؛ زيرا كه انسان از به جا آوردن تكاليف و اعمال خير و ادراك معلومات لذت مىبرد و از خلاف آن عقلا متألّم مىشود و عشق به امور معنوى حاصل مىكند . اگر كسى بگويد : در صورتى كه فكر و استنباط از خواص نفس ناطقه باشد ، بعد از مفارقت از بدن نيز داراى فكر و استنباط خواهد بود يا نه ؟ در جواب مىگوييم : فكر حركت است و حركت از خواص جسم است . ملاحظه كنيد كه چطور انسان در فكر احساس خستگى مىكند ؛ اگر امر روحانى بود كشمكش و مصادمه كه موجب خستگى است پيدا نمىشد ، همين‌طور كه انسان از كثرت معلومات خسته نمىشود بلكه فهمش بهتر مىشود . و ليكن نفس ناطقه قوّهء مفكّره