حسن حسن زاده آملى
325
هزار و يك كلمه (فارسى)
بالا به طرف پايين مىافتد بايد پايين بودن به جهتى نسبت به او اولويت داشته باشد كه اين اولويت موجب حركت او شده ؛ لذا جسم در تمام مسافت موجود است تا زمين . همچنين نبات يا حيوان كه به طرف كمال مطلوب خود سير مىكنند بايد آن كمال نسبت به آنها اولويت داشته باشد تا به او برسند و در زمان سير بايد موجود باشند ، چون حركت براى به كمال رسيدن آنهاست . و از جهت ديگر ملاحظه مىكنيم كه مزاج يعنى كيفيت ناشيه از اختلاط عناصر لا ينقطع در تغيير است ، بلكه سير كمالى نبات و حيوان به همين تغييراتى است كه در اختلاط عناصر آن حاصل مىشود . بنابراين ، آن چيزى كه مزاج را به طرف كمال حركت مىدهد و خودش از اول تا آخر موجود است جوهرى است كه با عناصر متحد گشته و موسوم است به نفس و اين غير از كيفيت حاصله از اختلاط است زيرا كه باقى است و كيفيت در تجدد . در اينكه روح حيوانى يك چيز است در بدن حيوان غير از مزاج اوّلا ، ملاحظه مىشود كه حيوان حركتى بر خلاف مقتضاى طبيعت بالاختيار از او صادر مىشود و در اين حركت خستگى عارض او مىشود . خستگى نتيجه مصادمه بين طبيعت و اراده است ؛ چون وقتى شخص حركت مىكند طبعا بدن او مايل به سكون يا متوجه به پايين است و چون بايد با ميل طبيعت مقاومت كند خستگى عارض مىشود . اكنون مىگوييم اگر در بدن حيوان غير از طبيعت عناصر وى چيز ديگرى موجود نبود ، اين مصادمه واقع نگرديده و خستگى عارض نمىشد . ثانيا ، اينكه وقتى حيوان چيزى را درك مىكند حالت او پيش از ادراك و بعد از ادراك با هم تفاوت دارد و معلوم است تغييرى در او حاصل شده است و ضمنا معلوم است كه ادراككننده حس مىكند كه خودش قبل از ادراك و بعد از ادراك باقى است ؛ يعنى همان كسى كه ادراك ننموده بود فعلا ادراك نموده است . اكنون مىگوييم تغييرى كه از ادراك در ادراككننده حاصل مىشود آيا در جسم