حسن حسن زاده آملى
305
هزار و يك كلمه (فارسى)
ملحق مىشوند و ممكن نيست يك آن مستدام بماند ، عالم جسمانى نيز همينطور است و عالمى كه در آن سابق بوده است با آن گذشته و با زمانهاى بعد تجديد يافته است ، بلكه حقيقة زمان از گذشتن طبيعت عالم منتزع مىشود ؛ يعنى چون طبيعت دوام ندارد ، انسان ، قبل و بعد ، در آن تصور مىكند و تصور قبل و بعد موجب تصور زمان است . زمان البته بدون حركت تصور نمىشود . مشّائين مىگفتند فقط حركت فلك است كه زمان را تقدير مىنمايد و ليكن بايد گفت اگر گردش سماوات هم نباشد باز حركت جوهرى جهان سبب قبليت و بعديت و بالأخره موجب تصور زمان خواهد بود . دليل بر حركت جوهرى ، حركت در اعراض است ؛ چنان كه مىبينيم اعراض جسم مانند رنگ و مكان و مقدار و وضع او تغييرپذير و متحرك است و علت شىء متحرك ثابت نخواهد بود ، چون علت و معلول در ثبات و حركت مانند يكديگرند . و چون علت حركت مطلقا طبيعت است ، پس بايد خود طبيعت نيز متحرك باشد . ربط حادث به قديم در اينجا طبعا سؤالى ايراد مىشود كه اگر علت متغير بايد متغير باشد بايد علت حادث نيز حادث باشد و علت چيزى كه فانى مىشود نيز فانى شود . بنابراين ، واجب الوجود چگونه علت حوادث است و همچنين او كه متحرك نيست چگونه علت طبيعت است با آنكه طبيعت متغير است . در جواب گوييم : طبيعت از يك حيث ثابت است و از يك حيث متحرك ؛ مثل اينكه زمان از يك حيث ثابت است ، يعنى در تمام مدت حركت يك زمانى و يك طبيعتى است و نظير اين آب روان در جوى هم ثابت است ، يعنى در تمام مدت جريان آب است و هم ثابت نيست براى اينكه حركت مىكند . طبيعت از اين نقطه نظر كه ثابت است ، معلول مجردات و واجب الوجود است و ليكن علت حركت او اين است كه خودش ذاتا متحرك است و به تأثير علّت