حسن حسن زاده آملى

292

هزار و يك كلمه (فارسى)

در اينكه با وجود علت تامهء معلول حتمى الوجود است اگر علت تامه موجود باشد ، معلول يقينا موجود است و اگر چيزى مدخليت در وجود ديگرى داشته باشد و ليكن كافى براى وجود او نباشد ، آن علت در عليت ناقص است ؛ مثلا بنّا علت تامّه نيست براى بنا و همچنين خشت و گل به تنهايى علت تامّه نيستند اگر چه مدخليت دارند ؛ بلى اگر بنّا تصوّر فايده در ساختن بكند و اراده‌اش به آن تعلق گيرد ، صورت بنايى به خشت و گل مىدهد و خانه ساخته مىشود . پس اجتماع جميع اين شروط علت تامه است : اولا ، خشت و گل كه علت مادى است . ثانيا ، بنّا كه علت فاعلى است . ثالثا ، تصور غرض و فايده در ساختن كه علت غايى است . و بالأخره صورت خانه را كه بنّا در ذهن تصوير كرده و به ماده مىدهد كه علت صورى [ است ] و وقتى اين چهار جمع شد ممكن نيست خانه موجود نشود . در اينكه واجب الوجود در ايجاد از ديگرى استعانت نمىكند اگر واجب الوجود از ديگرى كمك بخواهد آن ديگرى واجب الوجود است يا ممكن الوجود ؛ اگر واجب الوجود است ، شريك براى حق ثابت مىشود و اگر ممكن الوجود است ، مخلوق واجب الوجود خواهد بود و قبل از ايجاد او كسى نبوده است تا واجب از او استعانت بخواهد . پس واجب الوجود براى مخلوق اول علت تامه است ، زيرا كه كمكى براى او موجود نبوده است . اگر كسى بگويد كه : در اين صورت مخلوق اول نيز مانند واجب الوجود ازلى مىشود ، زيرا كه تأخير وجود معلول از علت تامه ، جايز نيست ، در جواب گوييم : بر فرض اينكه ازلى هم بشود اشكالى ندارد و نكته اينكه شخص بدوا از اظهار اين عقيده امتناع مىكند اين است كه گمان مىكند اگر مخلوقى ازلى باشد از علت بىنياز است و بالأخره نفى واجب الوجود را نموده و چون ثابت نموديم كه احتياج منافات با ازليت ندارد ، از اين عقيده استغراب نبايد نمود .