حسن حسن زاده آملى

291

هزار و يك كلمه (فارسى)

ممكنى از ممكن ديگر كسب وجود كرده باشد و آن ممكن از ممكن ديگر و هكذا الى غير النهاية ، در جواب گوييم : اين ممكنات كه هر يك در وجود ديگرى مدخليت دارند و غير متناهى هستند ، اگر در يك زمان موجود نباشند چنان كه پسر از پدر و پدر از جد الى غير ذلك ، اين را حكما تسلسل تعاقبى مىگويند و باطل نمىدانند و آن تسلسلى را باطل مىدانند كه افراد غير متناهيهء مترتبه در يك زمان موجود باشند ؛ مثلا اگر فرض كنيم نور از آيينه بر ديوار تابيده و از ماه بر آيينه تابيده و از خورشيد بر ماه تابيده و خورشيد هم نور از خود ندارد و از جرم ديگر بر او تابيده و هكذا از جرم ديگر بر آن جرم تابيده الى غير النهاية و بالأخره منتهى نشود به جرمى كه نور ذاتى او باشد ، اين تسلسل باطل است ؛ چون اگر جرمى در عالم نباشد كه خودش داراى نور باشد ، ذاتا هيچ جسمى هم داراى نور كسبى نخواهد بود . در اينكه علت ممكن هرگز با وجود او معدوم نمىشود ممكن نيست كه ممكن الوجود بعد از فناى علتش موجود باشد ؛ زيرا كه بيان نموديم علت احتياج او به علت ، امكان و فقر اوست ، چون وجود ذاتى را فاقد است و اين احتياج هميشه همراه او هست . پس در دوام وجود نيز محتاج به بقاى علت است . و اگر ملاحظه نموديد كه بعد از فناى چيزى كه ذى مدخل در وجود ممكن است ، باز ممكن باقى است ، بدانيد كه آن چيز علت معطيهء وجود نبوده است مانند علل طبيعيّه ؛ مثلا پدر علت وجود پسر نيست ، زيرا كه اگر علت بود بعد از فوت پدر پسر نيز فوت مىشد و بنّا علت اطاق نيست ، زيرا كه بعد از فناى وى اطاق برپاست ، و هكذا كليهء اسبابى كه در علوم طبيعيه ذكر مىشوند از اين قبيلند و آنها را حكما معدّات مىنامند . و غلط بزرگى است اگر كسى گمان كند كه واجب الوجود بانى عالم است به طورى كه در دوام وجود از وى بىنياز باشد ؛ و شايد همين غلط را طبيعيين ديده‌اند كه منكر الوهيت شده‌اند ، زيرا كه مىگويند اگر خدا را براى ساختن موجودات ثابت مىكنيد ما براى هر يك يك سببى از اسباب طبيعى يافته‌ايم . نعوذ بالله من الضلال .